تبليغاتX
مهردادفلاح
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386
مانیفست اسب
Image and video hosting by TinyPic

 

 

در باب چرا رسیدنم به شعر های خواندیشنیدنی

 

 

 

کلاغ که قار قارش را پر از دهان من داد ، پر به جایی کشیدم که

جایی نبود: به مغاکی که خودم!

 

بازی بامزه ی لحن ها و صدا ها و دهان ها در دارم دوباره کلاغ می شوم ،آن قدر جذبه داشت که تا همیشه ی یک شاعر را برای خودش بردارد. من یکی ولی اهل آشنا نیستم زیاد! شعر را با مچ گیری اش بیشتر دوست دارم تا با ناز و نوازشش. همین که بر می گشتم به آشنا ، دلم برای غریبه غنج می زد. غریبه البته که ترس دارد و ترس البته که قند!

قند خواهی من تمامی ندارد انگار!

 

برگشتم به خودم و از خودم در آمد با شاخ و دم و سمی که ... داشتم خانه تکانی می کردم یا خانه خرابی؟ نمی دانم .

در کلاغ... شاید بیرونی تر و طناز تر بودم و اندککی ترش و تلخ شاید توی از خودم.این جا درونی تر و شاید هم ... من یکی در شعر از خودم ،جاپایی از چهار دهان و یک نگاه می بینم. تو چی؟

 

سویه های هستی شناسیک و تاکید بر چه و چه گونه و چرا و چه طور، به ویژه در بخش دوم کتاب چهار دهان و ... نمود زیر پوستی تری در از خودم دارد انگار. چند صدایی و مرکز گریزی و تخریب – ساختی که نخست در شعر بلند چهار دهان و یک نگاه اتفاق افتاد ، این جا نیز هست ، ولی آغشته به رعشه ها و تیک های عصبی !

 

در از خودم بود که معجزه ی برش خور بودن زبان فارسی را دریافتم. برخی گزاره های این کتاب که قیافه ی یک گزاره ی نرمال را دارند ، خیلی آبزیرکاه تر از این که هستند،هستند. دو – سه تا جمله جوری به هم گره خورده اند در یک جمله که آدم فقط می تواند همزاد کلاسیکش را در سعدی بجوید . در برخی شعر های همین کتاب بود که چشمم رو به دریچه ی تازه تری هم باز شد. ناگهانی حضور کمانه (پرانتز) ها در نقش هایی نامعمول،گزاره ها را چاق و چله تر می کرد  و می شد با نخواندن کلمه یا جمله ی در کمانه ، گزاره ی مادر را به سویی دیگر برد . گاه این جمله های به ظاهر معترضه ، تاکید های طنز آمیزی داشتند و حتا در جاهایی می شد این ها را واژه ها و ادات عاطفی دانست...

 

باری !

دوست من در چه کاری؟

شکاری ؟

 

من در دارم دوباره کلاغ می شوم ، از فعل ها در نقش پاشنه و پاگرد و مفصل سوء استفاده ها کرده ام که حاصلش گزاره هایی جوان ، پویا و پرحرکت و از لحاظ موسیقایی تند و تپنده است. این شیطانک زبانی در کتاب از خودم ، همتای دیگری پیدا کرد که می شود آن ها را یک دو قلوی ناقلا ی زبانی هم نامید.

 

حذف های بی قرینه ی لفظی یا معنوی در آخر گزاره ها هم گاهی همان نقش را بازی می کند. این حذف ها ( من می گویم : حذف به قرینه ی منوی! ) سبب شده است کلماتی در جایگاه موسیقایی قافیه بنشیند که اصلن قیافه ی قافیه ندارد!

 

خب ، آقا کلاغه خیلی شلوغ کرد و این وسط ، یواشکی پنیر از خودم را قاپید و یک لقمه ی چپ کرد. نوش جانش!قار قار کلاغ حرف ها برانگیخت در اهل شعر و وقتی نوبت از خودم شد ، چو افتاده بود که فلاح جذام دارد و هر که به شعرش بزند انگشت ، بو می گیرد دستش !

 

اما آن چه حالا در این کار ها می بینید ، در کتاب بعدی ام ( اولین کارم در دهه ی 80) بریم هواخوری ریشه دارد . بریم هواخوری شش شعر بلند و چند شعر کوتاه در بغلش دارد که هم در شعر روایی فارسی حرف های دیگری برای گفتن دارد هم در قلمرو شعر کالیگراف.

 

این جا علاوه بر کمانه ها ، فلش ها هم ( به ویژه در شعر ارگ م(جنو)ن ) در کار معنا زایی اند. فلش ها گاه دم  و دنباله ی کمانه هاست  و همان نقش را هم بر دوش می گیرد و گاه هادی نگاه خواننده  می شود به بندی دیگر از شعر . این دم را اگر بگیری ،

می رسی به جایی ، جاهایی که نگو و نپرس!

 

خلاصه، این طور ها بود که دیدم می شود یک شعر نوشت و چند شعر برداشت! نه مگر هرگزاره ی شعری ، فراروی از گزاره ی تک منظوره ی عادی ست؟ و هر چه از تک به چند ، بیشتر شعریم؟ پس هر امکانی که پای رسیدن ما را به چند، توان تازه ای دهد ، خوش امکانی ست .

 

و اسبی که چارپاست دیدم که دارد هزارپا می شود انگار. و ترس برم داشت. ترس که برم داشت ، دیدم که قندآلوده ام تمام!

و این رمیده برم داشت یکسره. دیدم شعری مرا می سراید که نمی شناسمش اصلن.

 

هیجان آمد / هر چه کودکانه را برداشت / ریخت از سرسره ها پایین! دیگر دیگری شده بودم . غریبه بودم همه! فرم های زبان ساخته آمد به سراغم و سراغم  را مگر از زبان بپرسید.

بپرسید!

ببینید!

بگویید!

بشنوید!

بخوانید!

خواندیشنیدنی ام من !

 

 

 ...............................

 

سهیل قاسمی

 

قند از غریبه خواستن ات مرا یاد ِ ماده اسبی انداخت که در قلعه ی حیوانات بود. اسم اش را هر چه می کنم یادم نمی آید. ملانی؟ مولون؟ یادم نمی آید. اسب نره باکسر بود ها ماده هه یادم نمی آید. ملانی مولونی را نوشتم یاد ِ مولانا افتادم و یاد ِ این افتادم که قندخواهی را هم که دیدم یاد ِ شکر و قند ِ بنگاله و مولوی و این ها قبلن افتاده بودم.
اسم ِ این ماده اسب که شکلات از غریبه گرفت و از قلعه رفت حسابی تمرکز حواس ام را به هم زده.
ترس البته که قند یعنی از ترس قند تو دل ِ آدم آب می شود؟
و عجیب است الان یادم آمد موضوع ِ شعر ِ گرافیکی ات هم اسب بود. به وللاه اصلن وقتی یاد ِ اون ماده اسبه افتادم به خاطر ِ موضوع ِ این اسب ِ در زنجیر نبوده. به خاطر ِ قنده بود. و این اسب را که تو نوشتی افسار گسیخته، سه چهار ساعت پیش دیده بودم.
بازی ی با مزه ی لحن ها و صدا ها را ای کاش به همین هم زمانی در زمانی ها می کشاندی.

 

و می بردیم شان به دنیای موزیک. به عنوان ِ نمونه شهرام ناظری دارد چنین کاری با آوا ها و لحن ها در موسیقی یِ کلاسیک ِ ایرانی می کند. و خیلی قشنگ است. اما چون خیلی دست و پا بسته است و بدوی است موزیک ِ کلاسیک ِ ما، خیلی سخت بشود تکانی در ش خورد.
حال اگر می آمدیم و این آوا بازی را و سنکرونایز بازی را و چند صدا بازی را در جایی مثل موسیقی هم اجرا می کردیم با توجه به باز بودن ِ دست و امکانات ِ صوتی و تصویری و چند رسانه یی، خیلی کار کرده بودیم. حد اقل دینامیزم و بعد ِ حرکتی هم با موزیک به این شعر ها داده بودیم که از تحجر خارج شوند. و بر زبان ها هم بی افتند. و فکر می کنم مهرداد فلاح برای این کار ها کمی پیر شده باشد! ما هم که دچار ِ پیری یِ زود رس!
فلاح ِ عزیز. خیلی چیز ها در ذهن ام دارم. نمی شود انگاری. تنهایی نمی شود. پول پرست هم شده ایم (مثل ِ مشاور ها و وکیل ها! حرف ِ مفت زیاد می زنیم اما مفت حرف نمی زنیم!)

 

آبزیرکاه را کنار ِ آبریزگاه گذاشتم و آن جا که گفتی خانه تکانی و خانه خرابی و کار خرابی، به نظرم خیلی جالب آمد که چرا همه چیز به همه چیز ربط دارد این جا. مثل ِ دم ِ زنجیری ی ِ آن اسب ِ رمیده!
و این جمله که خیلی... هستند، هستند... یکی از Favorite های من است. در وبلاگ ام هم خیلی نوشته ام (تیک ِ عصبی ام را از زمانی که به یاد دارم، به یاد دارم یا خیلی چیز های دیگر.). مهرداد فلاح من به یاد ندارم از کجا یاد گرفته ام. اگر تو هم از کسی یاد نگرفته ای هر دو مان کشف کرده ایم! و اگر به یاد داری بگو که من زیاد خودم را باد نکنم. و عجیب است تو هم این بالا ها یه جا به تیک ِ عصبی (یِ من) اشاره کردی.

کاری که در پرانتز ها گفتی را من هم در هایپر لینک ها بسیار جسته ام. با یکی از دوستان (یاشار) صحبت می کردیم در همین زمینه؛ گفت: بس دی ده آی اشکلوفسکی قارداش! و ادعا کرد که پیر شده برای این کار ها!
و تلفن که زنگ زد الان حواس ام را به کلی پرت کرد. به دوست ِ من در چه حالی رسیدم و شگرد های (مولوی – کوندرا) وار و ... که دیگر نوشتن نتوانم.

 

عارف رمضانی

 

من نظراتم را در باره ي كارهاي جديد مهرداد بارها در قالب خوانشهايي كه روي آنها انجام داده ام ، گفته ام و با اينكه اين كارهايش را دوست دارم اما هرگز خودسانسوري نكرده و ضعفهايي را هم كه به چشمم مي آمد با او در ميان گذاشته ام. باز هم دوست دارم به همين روال ادامه بدهم و شاهد روند حركتي اين كارها باشم و روي كارها حرف بزنم ونه در خلا .اما اينجا مي خواهم درباره وبلاگ نويسي مهرداد حرف بزنم وبايد و نبايد آن .درباره ي چرايي و چگونگي آن .يك اصلي در مديرت مالي در مواجه با رويداد هاي مالي داريم به نام " رجحان محتوا بر شكل ".از اين اصل مي خواهم استفاده كنم و به چرايي وبلاگ نويسي مهرداد برسم . آيا انتشار مطبوعات در تيراژهاي بالا در ماهيت و محتوا تفاوتي با روش كپي /پست كردن كامنتها دارد ؟آيا نمايش برنامه هاي تلوزيوني در تيراژ ميليوني تفاوت ماهوي با كامنتگذاري دارد؟تيراژ محصولات هنري مثل فيلم ، آلبومهاي موسيقي،عكس و ... چطور ؟ پس « فلاح بلاگر » خواندن مهرداد ، ديگر چه صيغه اي است ؟!!! استفاده از كمترين امكانات باقيمانده و حداقل فضاي تنفس وتحرك جرم است ؟ سطوتي چون كارهاي مهرداد را «صرفا بلاگ نویسی» مي داند پس به خودش مي گويد نبايد جدي اش گرفت .لابد اگر مهرداد دم ارشادي ها را به انواع لطايف الحيل مي ديد و خودفروشي وخود سانسوري و ...مي كرد و مجوز مي گرفت و كارهايش را چاپ مي كرد و آخر سر هم با سه چهار تا از هم پالكي هايش در كافه اي مي نشست و كاپتن بلك دود مي كرد و پز روشنفكري مي داد ،آنوقت بايد جدي اش مي گرفتيم ؟من با ادبيات «كافه»اي مخالفتي ندارم .بلاحره آن هم سبك وسياقي است براي خودش .اما به زعم من وقتي چهار ميليون وبلاگنويس فعال فارسي زبان داريم بايد از اين ظرفيت براي زنده نگه داشتن ادبيات رو به موت اين مرزو بوم استفاده كنيم .

 

حضور شاعري با كارنامه فلاح در اين عرصه و با اين وسعت ، علاوه بر اين كه منحصر به فرد است ، از هوش و زمانسنجي او خبر مي دهد .مهرداد مخاطبانش را بين نسلي مي جويد كه ذهنشا ن بر نوجويي و نوخواهي بسته نشده است .حضورش علاوه بر شور و نشاط و تحركي كه در اين فضا ايجاد كرده ، حربه هاي جزمي و حذفي را خنثي نموده است .اين جور استدلال كردن و فحش «بلاگر» ساختن و ترساندن مخاطبان مهرداد با «چاپلوس» خواندشان ، خواسته و ناخواسته در راستاي اهداف همان شيوه هاي جزمي و حذفي رسمي حركت مي كند .جالب اينجاست كه سطوتي ‍‍ِ تئوري بلد ِ كافه نشين ، به جاي استدلالهاي تئوريك ،از گزاره هاي پوپوليستي و در عين حال روشنفكرمآبانه اي چون « جدي نمي گيرم » ،«اينها شوخي است » ، «سالهاست ديگر نمي خوانم »و ...استفاده مي كند .رك بگويم اين يك دروغ شاخدار است كه مي گويد عبدالرضايي را نمي خواند .زندگي خصوصي و عمومي عبدالرضايي ِ نا مرد ، آنقدر «مورد دار » هست كه هرچه درباره اش گفته شود برايم باور پذير است ، الا اينكه بگويند «خوانده نمي شود ».سطوتي خوب مي داند عبدالرضايي شيطان تر از آن است كه قديس نماهايي چون من و شيطان نماهايي چون او بتوانيم از وسوسه ي خواندن او بگريزيم .« من عبدالرضايي را سالهاست نمي خوانم » ديگر چه پزي است واقع نمي دانم! اين را مي گويد و بعد گزاره ي پاياني كامنتش را از «هرمافروديت هرگز» كپي برداري مي كند :« ماندم به کجایش بزنم که آخر چیزیش بماند؟» . چنان هرمافروديت ها در او دروني شده كه چنين گافي مي دهد .
هر چند من نوشته هاي سطوتي را فاقد پشتوانه هاي تئوريك و ارزش منتقدانه مي دانم ، اما آن را از جنبه هاي ادبي جذاب و خواندني يافتم و لذت بردم .نشان مي دهد بانسبه ، خوب در مكتب لمپنيستهايي چون عبدالرضايي تلمذ كرده است . اين روزها هم كه سخت مشغول است تا با «جمع خواني » سر و ته يداله رويايي را جمع كند.چه مي كنه اين جمع خواني ؟!!! من الله توفيقات او و اعوان و انصار ش را خواهانم .

در نهايت بايد بگويم دوستان ! مهرداد فلاح ، علي سطوتي ، ابوالفضل حسني ، حسين مكي زاده و ... دمتان گرم !حال كردم با كامنتهايتان .هرچند ممكن است با محتواي آنها موافق نباشم اما همين كانتها شاهدي است بر زنده بودن ادبيات ايران .پس هراس نداشته باشيد كه لمپنيسم ، هوچي گر، بلاگر ، مطرود،چاپلوس ،پوپوليست و ...خوانده شويد .بنويسيد و بنويسيد و بنويسيد.هر چه دلتان خواست بنويسيد .
اما با رضا حال نكردم .با ترسو ها حال نمي كنم .ادبيات خاله بازي نيست كه چادر سر كني بيايي وسط مردها ي هزار زن افكن .خطرناكه رضا !!!

 

 

مازیار عارفانی

راستی اقای فلاح گناه علی سطوتی چیست؟؟؟؟ یاد مقاله ای افتادم که حمید تقی ابادی نوشت درباره ی شفیعی کدکنی و خیلی ها به او توپیدند... فکر می کنم که علی سطوتی فقط نظرش را گفته باشد... چرا هر وبلاگی را که باز می کنیم خطابه ی شما به علی سطوتی موجود است؟؟؟؟ می دانی مهرداد فلاح عزیز که من اهل تعارف نیستم و خوب را می گویم خوب و بد را می گویم بد... به خاطر همین اخلاقم هم ممکن است خیلی ها از من ناراحت شوند... شاید از من ناراحت شوید ، اما اصلا نامه ی علی سطوتی به الله وردی مهم نیست... ان نامه هم زیبایی های خاص خودش را داشت... علی سطوتی اینجا درباره ی چیز دیگری صحبت کرده است. شما را دوست دارم به خاطر اثارتان... عبدالرضایی را نیز... علی سطوتی و هر شاعر و منتقد دیگری را هم... هیچکدام هم که پسرخاله ی من نیستید... بهتر است به اصل مطلب توجه کنیم، نه به فرعیات ماجرا. ممکن است لحن سطوتی اینجا تند باشد ( که البته من لحن های تند تر از این هم دیده ام!!!) اما به هر حال جنبه ی انتقادی داشت. باید کمی انتقاد پذیر بود. خیلی ها دارند از شما تعریف می کنند. حتما قابل تعریف هستید برای این اثار جدیدتان و برای من هم این اثارتان قابل احترام است. اما از بعضی از کامنت هایی که برای شما می اید بوی دروغ و ریا به مشام می رسد... بوی چاپلوسی برای یک پیشکسوت همچنان نوجو و نوخواه و قابل احترام... کاری که نه تنها این اثار فلاح را بزرگ نمی کند بلکه برایش مضر است... اما علی سطوتی اگرچه کمی تند نوشت ، ولی چاپلوسی نکرد. نظرش را گفت و نظرش مخالف بود.

 کسی که با نام رضا کامنت گذاشته به خاطر اینکه از عبدالرضایی تعریف کرده می ترسد ، اسمش را فاش کند. ما در ادبیات با اثر کار داریم یا با شخصیت صاحب اثر؟؟؟؟ نه... این رسمش نیست. امیدوارم از دست من ناراحت نشوید و من را به بزرگواری خودتان ببخشیدف اما بهتر است کمی حرف مخالف را گوش کنیم. نه اینکه ادعای ((ما حرف مخالف را گوش می کنیم ))را در بیاوریم.علی سطوتی جرمی نکرده است. فقط نظرش را بیان کرده. بهتر است ما کسانی که فلاح را دوست داریم مثل طرفداران کدکنی به سطوتی حمله نکنیم...مرا بازهم به خاطر جسارتم ببخش. می دانم حرف های چندان شیرینی نزده ام... و باور کنید نه تا به حال علی سطوتی را دیده ام و نه با او ارتباطی داشته ام... مهم اثر است... اثر... و اثر...


کسی که با نام رضا کامنت گذاشته به خاطر اینکه از عبدالرضایی تعریف کرده می ترسد ، اسمش را فاش کند. ما در ادبیات با اثر کار داریم یا با شخصیت صاحب اثر؟؟؟؟ نه... این رسمش نیست. امیدوارم از دست من ناراحت نشوید و من را به بزرگواری خودتان ببخشیدف اما بهتر است کمی حرف مخالف را گوش کنیم. نه اینکه ادعای ((ما حرف مخالف را گوش می کنیم ))را در بیاوریم.علی سطوتی جرمی نکرده است. فقط نظرش را بیان کرده. بهتر است ما کسانی که فلاح را دوست داریم مثل طرفداران کدکنی به سطوتی حمله نکنیم...مرا بازهم به خاطر جسارتم ببخش. می دانم حرف های چندان شیرینی نزده ام... و باور کنید نه تا به حال علی سطوتی را دیده ام و نه با او ارتباطی داشته ام... مهم اثر است... اثر... و اثر...

 

 

 

علی سطوتی

 

از همان روز اول که تصمیم گرفتم درباره کارهای مهرداد فلاح بنویسم، آن هم در بلاگش و در قالب کامنت، می دانستم این بحث به درازا خواهد کشید. از همان روز اول می دانستم موج جدیدی از هوچی گری ها به راه خواهد افتاد و بار دیگر هیئت های ادبی به راه خواهند افتاد و واکنش های هیئتی نشان خواهند داد. این ها همه قابل پیش بینی بود اما گویا فلاح بیشتراز این ها به قاعده ی کپی-پیس اعتقاد دارد؛ چنان که رونوشت کامنت الحاقی خود را علاوه بر این که این جا در بلاگ خودش و ان جا در پایگاه اینترنتی مطرود به نمایش گذاشت، در بلاگ های متعددی تکثیر کرد. در واقع این خواست وجود دارد که شبکه ای از نیروهای هم ارز شکل بگیرد. حتا می توان گفت که عملا همچو اتفاقی افتاده است. ما کاملا با یک همچو نیتی مواجهیم؛ نیت سازماندهی و سازمان یافتن. این اتفاقی است که باید به استقبال آن رفت. دست کم برای من که 2 سال است وقتم را به بررسی مناسبات پیرامتنی شعر فارسی می گذرانم و همیشه خلا محافل ادبی را احساس کرده ام خوشحال کننده است. با این همه و همان طور که در کامنت های قبلی نیز به ان اشاره کرده ام در عمل شاهد بازگشت رگه های فئودالی و کنش های هیئتی هستیم. اغلب مچ گیرانه و غیر حرفه ای به معنای دقیق کلمه. کاری که فلاح در تکثیر آن کامنت الحاقی می کند سخت مرا یاد فیلم های گانگستری می اندازد؛ آن صحنه هایی که اعلامیه ی تعقیب یک آدمکش را روی همه ی درخت های جاده ای که به انتهای غرب وحشی می رود چسبانده اند. تعقیب حرف هایی که من این جا در بلاگ مهرداد فلاح نوشته ام در بلاگ های دیگر نشان از آن دارد که دقیقا پای یک مرامنامه ی نانوشته ی دسته جمعی در میان است؛ مرامنامه ای که گویی حالا از سوی یکی به هیچ گرفته شده مثلا و طبیعی است که سزای او طرد باشد. پس همه باید در جریان تصمیمی که رئیس قبیله اتخاذ کرده قرار بگیرند. فضاحت اما آنجاست که با تمام این حرف ها، این نشانه ها و این سیگنال هایی که از سوی اینان دریافت کمی شود همچنان فیگورهای مظلومیت به خود می گیرند و تا جا دارد علیه مافیا و محافلی حرف می زنند که گویی حقشان را خورده اند.

کامنت الحاقی مهرداد فلاح را دیدم؛ یک بار روی آخرین پست مطرود و بار دیگر این جا. حالا می بینم کامنت های دیگری هم از پس کامنت من گذاشته می شود و به آن چه پیش کشیدم می پردازد. من قول یک پروژه ی انتقادی را دادم برای برگشتن. خب، مشکلی نیست؛ از همین حالا و در همین کامنتدانی شروع می کنم:
1- مسئله این است : از پس کم نمودنی که فلاح به آن اشاره می کند، اینک تنها آن پرسش سوزان باقی مانده است؛ آن پرسشی که امید می رود تا پاسخی مثبت در پی داشته باشد؛ چرا که سیاست یک به یک سازی که در کارهای هواخوری به چشم می آید و می کوشد قیچی را به شکل یک قیچی و درخت را به شکل یک درخت دربیاورد، ذاتا طاقت خسران و فقدان و خلا را ندارد؛ پرسشی از این دست: فلاح یعنی همین؟ فلاح را چطور می شود شکل فلاح نوشت؟ شکل بدنش؟ شاید الفی که دارد قدش بلندش را بنمایاند اما لامش؟ ح و ف چی؟ کجایش را؟
از همین جاست که کنش کنایی وارد عمل می شود. استناد می شود به همین کامنت هایی که این جا و آن جا به نام مهرداد فلاح به جا می مانند؛ کامنت هایی که اغلب وجه اطلاع رسانی گرفته اند این اواخر و از قاعده ی کپی-پیس پیروی کرده اند؛ کامنت هایی که با ان پیچ و خم های کنایی که دارند تاکید می کنند گویی که از ان فلاح هستند، کامنت هایی که یکسر تحت سلطه ی بیانی – بلاغی به او به سر می برند. حتا ان هایی هم که سویه ی انتقادی به خود می گیرند از همین قاعده پیروی می کنند. اتفاقا در همان کامنت های نقادانه هم می توان رد اقتصاد بلاغی فلاح را گرفت و دید چگونه مرتب به ویرایش و اصلاح تذکر می دهد و چطور در دامن شوونیسم زبانی می غلتد. رجوع به همین کامنت الحاقی کمی بالاتر از این جا کافی است. مثلا:"کم که می نمودم، داد کسی در نمی آمد. با دهان بسته، دوستان(!)دوست ترم می دارند انگار. زنده ام هنوز ! و این است که برخی( که پز شان اندیشناکی ست ) شاعر را رقیب می بینند و می خواهند سر به تنش نباشد. پس می کوبند به گمان خود!"

 

همین جا هم در مانیفستی که این بلاگ تازه با آن بالا آمده، همین سلطه ی بیانی را می توان دید. پیش از ان اما باید گفت همین که فلاح برای نوشتن از قالب مانیفست بهره می گیرد، بارها و بارها جای زنده باد دارد. توی این کامنت هایی که گذاشته اند ندیدم کسی قدر این یکی را به جا آورد.این همان ظرفیتی است که دست کم طی دهه ی اخیر به دست فراموشی سپرده و اغلب در چارچوب یک نگاه انتقادی پسا مدرن از ان صرف نظر شده است. به شخصه یک بار در قطعه ی پنجم " به سوی ضد شعر" به آن پرداخته ام. اما این فقط بخشی از ماجراست. کنش مانیفست، کنشی اساسا نشان نمی دهد، عمل می کند و ضمن عمل کردن تمامیت خویش را همان گونه که هست با همان بدن به نمایش می گذارد. علاوه بر این ها،مانیفست به مثابه یک گونه ی ادبی باید به مرزهای ژنریک خود باز گردد و نه به عنوان حاشیه ای بر متون که یک جا در قامت یک متن خود را به رخ بکشد. در مانیفست اسب اما پنهان کاری – که حتمن با محافظه کاری تفاوت دارد- است که سیاست اول و آخر متن به حساب می آید. گویی هراس از آشکارگی چنان شدتی دارد که هرگز اجازه نمی دهد مانیفست آن طور که باید و شاید زبان و دقیقا زبان- همان زبان گوشتی که در دهان ماست- خود را بیابد. همچنین ، مانیفست اسب همچنان خودش را قربانی می کند و در حاشیه قرار می دهد تا متن های دیگری را بپوشاند.

 

" بازگشت مهرداد فلاح به عنوان یک بلاگ نویس" کنایه ای است که به سیاق خود او در کارها و کامنت ها یش بارها و بارها باید آن را به کار بست تا همان پنهان کاری را در پیش گیرد و با کنار زدن شخصیت شاعرانه ی او افق گسترده تری را در پیش نهد. مرتب به روز می کند، برای هر یک از پست هایی که بالا می اورد، کلی کامنت می گذارند، در حرکتی خلاقانه که حالا کم کم دارد مد هم می شود برخی از این کامنت ها را در همان انتهای پست ارسالی جا می دهد و خلاصه می توان اسمش را گذاشت: یک بلاگر حرفه ای. اتفاقا همین جاست باید رد پایی از شکل گیری یک محفل دست کم اینترنتی را جست. قبل از ان اما یک بار برای همیشه باید تکلیف موضوعی را روشن کرد؛ این که ایده ی محفلیت در مناسبات پیرامتنی شعر فارسی کمتر عملی شده و خودی نشان داده است. پیش نهادن همچو ایده ای همواره در چارچوب خصلت های هیئتی و فئودالی باقی مانده یا به بهناه ی حفظ فردانیت این و آن به فراموشی سپرده شده. بلاگ نویسی آن هم با همچو کیفیتی که فلاح از خود به نمایش می گذارد می تواند به همچو ایده ای تحقق بخشد. این پتانسیل وجود دارد و این اشتیاق به چشم می خورد. با این همه تن ندادن به ان یا نبود پرنسیب هایی که بتوان انها را به شمار اورد و در نظر گرفت همه امید ها را به باد می دهد. این همان اتفاقی است که در مجله شعر و به شکل مهوعی افتاده است. در این هر 2 با کنش ها و واکنش های کوری مواجهیم که هیچ افق انتقادی را شکل نمی دهند. آن چه من از ان با تعبیر لمپنیسم یاد می کنم از همین جا سر بر می آورد. لمپنیسم که تنها در فحش خواهر و مادر خلاصه نمی شود. همین ارتباط های تخمی – تخیلی که در هیچ کلاسی قرار نمی گیرند- نه این که تن ندهند به آن- کنش های لمپنی را به بار می آورد.

دست کم یک بار در باب همین ارتباط ها با مهرداد فلاح به گفت و گو نشسته ام و به عنوان مثال از پگاه احمدی حرف به میان آورده ام که هیچ مشخص نیست زیر علم چه کسی سینه می زند؟ یعنی می شود کادنس را نوشت و همزمان علی دهباشی را هم که ذوق ادبی اش از ابتهاج و شفیعی کدکنی جلوتر نمی آید تحمل کرد؟ همین کامنت هایی را که برای این پست گذاشته اند مثالهای زنده ای از شکل گیری یک میدان مغناطیسی هستند که گویی بدون آن که به رسمیت شناخته شود باید کار خودش را بکند. در پس این پنهان کاری است که کامنت هایی از این دست نوشته می شوند:
استاد... ما که عرض ارادت کرده ایم. ساعتها به هر نوشته تان فکر میکنم و اکثر مواقع حرفی برای گفتن ندارم که خود آنچه باید را در کوتاه ترین کلمات گفته ایی.
این ها تازه بخش خوشحال ماجراست. کافی است مطلبی در باب شعر مهجرت بنویسی و آن وسط هایش مثلا اسمی از عبدالرضایی بیاوری در کنار دیگران و به درستی یا نادرستی لمپنش بخوانی. بعد می بینی چه گونه ظرف چند ساعت شناسایی شده ای . کامنت هاست که می آیدو دری وری هایی که من باب دست مالی نوشته می شوند. اصلا همین اتفاقی را که در همین جا دارد می افتد می شود به نظاره نشست. کامنتی از سوی علی سطوتی قلعه گذاشته می شود... هم مهرداد فلاح به آن پاسخ می دهد و هم دوستان. لحن کامنت اولیه و موضعش را می توان با کامنت های الحاقی سنجید و مشخصا گفت کدام دسته به خصلت های هیئتی برمی گردد.
فعلا تا همین جا کفایت می کند. پیش بینی می شود این کامنت ها با کامنت های دیگری رو به رو شود. آن وقت فلاح است که تصمیم می گیرد بحث را با انها ادامه بدهم یا نه؟

 

 

رضا

دوست شاعرم علی سطوتی قلعه! من پیش تر هم به تو گفته ام که اگر نمی توانیم علی عبدالرضایی را پاس بداریم می توانیم در باره شعرهایش سکوت کنیم! می توانیم نخوانیمش گرچه شعارش را می دهیم و ناخودآگاه می خوانیمش.من رضا هستم درحدباباچاهی هم نیستم که از ترس اینکه مبادا میادین روزنامه ای را از دست بدهد بخواهم از عبدالرضایی یاد نکنم حقیقت این است که بخشی از شعر تو و من و ما وامدار خلاقیت های اوست تو می خواهی بگویی که ما متاثر از یک لمپن هستیم؟ مگر نه این است که امثال تو حتا اسم گروه مطرود را از نقدی که توسط آرش قربانی و علیرضا محولاتی(علی عبدالرضایی یک نوشتار است) درباره شعرهای عبدالرضایی قلمی شد برگرفته اند؟ آیا دراین جامعه ادبی من و تو مطرودیم یا علی عبدالرضایی و مهرداد فلاح!؟ مگر تلاش همین روزنامه شرق که بسته شد حذف این دو شاعر نبود؟ مگرطی این دهه تمام مطبوعات ما از روزنامه گرفته تا مجله ادبی این دو را حذف نکرده اند؟ هیچ فکر کرده ای که علت حضور فلاح در همین کامنتدانی وبلاگها می تواند بواسطه مقابله با سانسور باشد؟ علیرضا قزوه هم مثل تو به عبدالرضایی می گوید لمپن!!! حالا فقط یک پرهام شهرجردی وجود دارد که تلاشش نگذاشته عبدالرضایی را فراموش کنیم و درسایتی که بوسطه ی حضور پیگیر او مطرح شده به طرح امثال من و تو پرداخته.مگر اولین نقد واولین حمایت از کتاب عقب مانده ات در همین سایت مجله شعر منتشر نشد؟کار به جایی کشیده که تو در وبلاگ ساقی قهرمان از وی تشکر و ستایش می کنی اما به عبدالرضایی می گویی لمپن و فلاح را یک بلاگر می خوانی؟ می دانی که فلاح بیشتر از سن تو دارد خلاق می نویسد؟ اصلا تو طی این دوسه سال سابقه ات چه کرده ای که به خود اجازه می دهی به رادیکالترین چهره های شعر امروز فحاشی کنی؟ من هم شاید مثل تو به شعرهای فلاح و عبدالرضایی انتقاداتی داشته باشم اما حضور اینها در این وانفسا غنیمت است دوست خوب من!

همه ما فلاح را می شناسیم.همه میدانیم که کافی است او فقط یکبار به دایناسورهای ادبی لبخند بزند تا حلوا حلواش کنند.چرا فلاح با اینها وارد معامله نمی شود و به قول خودت ترجیح می دهد یک بلاگر باشد؟ آیا شهرتی کمتراز حافظ موسوی دارد؟ مگر همین دایناسورهای ادبی درباره نبوغ عبدالرضایی نقدها ننوشتند؟ چرا علی به انکار سنت و هرآنچه سنتی است پرداخت؟ تو می توانی تحمل کنی سکوتی را که در قبال کتاب مهمی چون شینما صورت گرفت؟ تو می توانی ناگهان تنها با همراهی مهرداد فلاح که هستی اش را فدای حقیقت شعری کرده است مقابل سیاست گذاری فرهنگی بایستی؟ نکند انتظار دارید هر چرندی را مرتکب شوید و کسی به دفاع برنخیزد و به تو بربخورد اگر کسی یا یکی از خوانندگان عبدالرضایی و فلاح جواب تو را در کامنتی بدهد؟ تو می توانی از کارهای تازه فلاح لذت نبری اما بدان که شاعر کلاغ می تواند دوباره کلاغ نویسی کند اما نمی خواهد و شیوه تعویض می کند تا نفسی تازه در شعر دمیده باشد.مگر فلاح ادعا کرده تمام این شعرگرافهایش شاهکارند که تو اینهمه عصبی به ردشان می پردازی؟چه بسا خود هم بسی از این تجربه ها را دوست ندارد اما نهایت بی انصافی است که اینهمه گستاخ به رد برخی از کارهای خلاق همین تجربه ها پرداختن.راستی بد نیست نظری به نوشته ها و یادداشت هایت یا همین تبریکنامه ات به دوست شاعرت اله وردی که به تازگی کتابی منتشر کرده بیندازی و ببینی تا چه اندازه وامدار به قول تو لمپن نویسی عبدالرضایی در هرمافرودیت بوده ای؟ چرا ما هنوز نیاموخته ایم بجای فحاشی به فراروی و پاسداشت یک کار خلاق بپردازیم؟واقعیت این است که عبدالرضایی حقی بزرگ بر شعر امروز دارد.بیدی هم نیست که با این بادها بلرزد. کافی است که نظری به شعر خارج از کشور پیش و پس از حضور عبدالرضایی بیفکنیم و پوست اندازی خیلی از شاعران تبعیدی و مهاجر را طی همین 5 سال به تماشا بنشینیم!!!

 

 

خبرداری تاکنون شعرش به چند زبان منتشر شده؟ می دانی که تلاشهای شهرجردی و عبدالرضایی باعث شده بهترین شعرهای شاعران این سالها به زبانهای آلمانی و فرانسه ترجمه شود؟می دانی که شعرهای کتاب(من در خطرناک زندگی می کردم) در نوبت چاپ مهمترین ناشر امریکایی است؟ آری ما از عبدالرضایی انزجار داریم چون دستا ز سرخلاقیت برنمی دارد و برای معرفی ادبیاتش با کسی شوخی هم ندارد کار می کند وکارش تیمار اوست.به فلاح تبریک می گویم که چنین پرحوصله همه را تحمل می کند تحملی که از حوصله عبدالرضایی کاملا خارج است.آقای فلاح! من نمی ترسم که مرا نوچه شما یا عبدالرضایی بخوانند.یک لحظه دلم برای علی سوخت و نتواستم در قبال لذت هایی که از خوانش شعرهایش برده ام سکوت کنم.واگر قرار بود تنها در دفاع از شما بنویسم شاید نامم آن بالا کامل می شد اما افسوس که ذکر خیر از شاعری عبدالرضایی را قدغن کرده اند ای کاش او هم مثل شما تاب می آورد و در ایران می ماند. اما باید می دانستی و بدانی که شعروشاعر واقعی هنوز بیدار است.جناب فلاح شاعری من اگرچه قابل قیاس با امثال این جوجه خروس ها نیست اما خودم را در حد یک سطوتی می آورم پایین و می گویم تو اسطوره کار مدام و کارگردان خلاقیتی، امیدوارم که خسته ات نکنند دوست خستگی ناپذیرم!

 

 

فرشید جوانبخش

 

سلام مهرداد عزیز . خانه ی جدید مبارک است و دیگر اینکه گاهی می ترسم برای تو کامنت بگذارم . شما که پخته تری حتمآ خوب می دانی جوان ترها پر از سو تفاهمند . فقط چیز کوچکی بگویم : مثل اینکه دهه ی هشتاد به جز چند مورد جزئی در شعر که اتفاقآ رویدادهای خوب و سازنده ای بوده است دارد کم کم به صحنه ی جر و بحث در مورد دهه ی هفتاد و همچنین دهه ی کامنت های بی سر و ته تبدیل می شود . همیشه باید گفت که دوستان عزیز ما اگر دها برابر ظرفیت فعلی وبلاگ ها و توده های پراکنده ی ادبی و بی ادبی هم شویم باز جای کسی تنگ نخواهد شد . چقدر انرژی صرف یکی بدو کنیم ..و تا کی ..و چیز دیگری هم امروز یاد گرفتم..که اسب رمیده را از هر وری بگیری باز اسب است ..ممنونتم.

 

 

حسین مکی زاده

 

ظاهرن باید پذیرفت که ما مدعیان شاعریت! هنوز باید مشق تحمل و مدارا کنیم. هنوز باید یاد بگیریم به یاد بیاوریم که فلاح کارهای تاثیر گذاری در دهه قبل داشته است و هنوز هم کار می کند و نیز باید قدر علی سطوتی و شاعران مطرود را نیز بدانیم چرا که بی اغراق پاره ای کارهای خواندنی دارند. هر چند علی سطوتی قلمش را در این نقد به عباراتی آراسته است که نه درخور اوست شاید! لمپنیت علی عبدالرضایی و دیگران مهم است آیا یا نقد صحیح آثارش؟ محفل بازی و باند بازی ها به جا می ماند وفحش نامه هایی که از پس این محافل برمی آید یا آثاری که دیگران به قضاوتشان خواهند آمد.
این اشتباهی است که هنوز از پس دهه ها گریبانگیر ماست.
بدون شک فلاح در هواخوری اش به آفرینش نوعی شعر خواندیدنی دست یازیده است که در ادبیات ما سابقه ندارد. می شود ساعت ها بحث کرد و فلسفه های رنگارنگ بافت تا صرفا توجیه کارش باشد و نیز می شود آن ها را به سخره گرفت و محکوم کرد.
اما می شود دستاورد تلاشش را خواند و دید و لذت برد و بعنوان چیزی نو پذیرفت. به آن ارج نهاد و تقدیرش کرد. حرفی دارد که پس از کلاغ شدن اش نه تکراری است نه عقب گرد. بلکه نگاهی به آینده دارد و سابقه ای عمیق در تاریخ ادبیات.

 

فرصت طلب بودن (اپورتونیست!) در این عرصه مقوله ای نیست که حتی ارزش پرداختن را داشته باشد. باید از امکانات بهره جست و کار آفرید. نتیجه مهم است و هدف. آنهمه نشریات دوم خردادی و هیاهو آفریدن ها چه و چه... چه اهمیتی دارد وقتی که بدانیم فلان شاعر با فلان کتابش شروع و به پایان رسیده است. حالا چه اهمیتی دارد که هنوز علم کنیم فلان در محفلی چه کرده است و با چه کسانی چه ها!
چه خوب است که در این عرصه حافظه تاریخی نداشته باشیم! چرا که در این فراموشی تاریخی برجستگی ها را به یاد خواهیم آورد و دستاوردهای با اهمیت را. نیما را. شاملو را و جنبش شعر سپید را. فروغ و رویایی را و حجم گرایی را. براهنی و امواج تابعه اش را.
تخریب ها و حمله ها و تهاجم ها امکان نقد صحیح و درک درست را سلب مبکند. بر چشم هایی که امیدی به چیزی دوخته اند پرده ای تاریک میکشد و نوآمدگان این عرصه را می رماند.آیا نمی شود انرژی نهفته در کینه ها و خشم ها و ترس ها و بدامدن ها حال به هم خوردگی ها و هتاکی ها را برای آفرینش هنری به کار گرفت؟! کاری که شاعران بسیار در سبک های مختلف و در اعصار مختلف کردند و نیتجه هایی شگفت آور آفریدند
"این خشمت را در سطرهای شعرت به کار ببر" تد هیوز - به سیلویا پلاث
و چقدر خوشبخت بود و سرفراز شد آن بانوی شعر آمریکا که اینچین کرد.

 

 

مهدی حسین زاده

 

 

سلام مهرداد جان

مطلبت را خواندم و آن قبلی را هم .......

اما عزیز من هنوز بر این باورم که مهرداد فلاح می تواند در همان سیاق چهار دهان و یک نگاه / دارم دوباره کلاغ می شوم و نیز از خودم ادامه ی "خودش"را داشته باشد واین ادامه نه به معنی تکرار "اجراهای زبانی گذشته"بلکه ادامه ی منطقی خودش است مگر نه اینکه "زبان" خود جهشگاهی بس عظیم است برای "پریدن " مگر خودت از پروازهای بی امان لذت نمی بری ؟؟؟؟؟؟؟ مگر با کتاب های پیشین نشان ندادی که از درجازدن بیزاری ؟؟؟؟؟
سوال: آیا نمی شود در شعر به دنبال فضا های تازه گشت بدون توسل به هنرهای دیگر؟؟؟؟؟؟؟

آیا فلاح از آزمون و خطا می هراسد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آیا عوض کردن فضای اجرایی شعرهایش به منزله ی این است که "او"دیگر هیچ اعتقادی به نرم عادی نوشتاری شعر ندارد (چیزی که در پرونده ی هنری اش مسبوق بوده است).....

من به هیچ عنوان نافی حرکت های تازه نیستم .... اما آیا این حرکت های تازه چرا در خود ساختار عادی زبان شعر سپید ( ساختار زبان و نحو و ساختمان پلکانی آن)
به حوزه های تپنده و سیال خود حرکت نمی کند ؟؟؟؟؟؟ و چرا تا این حد بیگانه می نماید؟؟؟؟؟؟؟؟؟
البته بسیاری از حرف ها را حضوری با هم زده ایم و حتی دقیقآ یادم هست که شما از جالب نبودن شعر های سپید و اینکه حرف تازه ایی برا یت ندارد گفته ایی و ........
اما عزیز تمام حرف من این است شمایی که در آثار گذشته ات نشان دادی که می توان از زبان کارکردهای خلاق و پویایی کشید که من اوج آن را در "چهار دهان و یک نگاه "می دانم و با این کارکردی که شما در برکشیدن نظام های نشانه شناسیک و نیز بازی دال ها و مدلول ها و نیز رسیدن به تک شعر موفق و چند صدای "چهار دهان و یک نگاه" و چند شعر دیگر داشته اید آیا این انتظار زیادی است که باز به توانایی شما در آن نحله ی شعری امیدوار باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما چیزی که در عمل می بینم چیز دیگری است ....... اگر چه زبانی که در اینگونه اجرا ها می بینم فرق چندانی با زبان شعرهای پیشینت ندارد اما "نوع اجرا" ها متفاوت شده است:

 

واین تفاوت ها به ساختار زبانی شعرت مربوط نیست به نحوه ی نوشتاری از پیش تعیین شده به نوع دفورمه کردن ساختاری که به نوعی مدد از هنر نقاشی و بهرگیری از رنگ و .....داردو در این میان "زبان"نیز خود به "ابژه " می شودو در کنار دیگر کنش های هنر تجسمی خود به تابلو یی بدل می گردد که تعمدآ نحوه های خواندن را هم به خواننده پیشنهاد می کند و از این رو خود در صدد دیگرگونه خوانی است با تعمدی که دیگر برامده از ذات زبانی متن نیست بلکه متوسل به نگاه ویژه ی مولف و هدایت اثر به ساحت های خود خواسته و از پیش تعیین شده است و در این بین آنچه که برای مخاطب می ماند همان "چند را هی است " که شاعر برای خواندن اثرش به خواننده نشان می دهد ......
نکته ی دیگری که به نظرم می رسد اینکه این متن ها "آزادی" متون پیشین فلاح را ندارند...متن به گونه ایی در یک تار تنیده شده گرفتار است .....راوی مهرداد فلاح پیش از این راوی جامعه بود ...توی خیابان ها .... پیاده روها ..... وسط بطن مردم بود
سیلان داشت در دارم دوباره کلاغ می شوم که اوج تمایل فلاح برای بیرون پریدن از سترونی و خمودگی بود ..... این از تصویر پشت جلد تا ...."روزنامه ایی که من خبر نگارش هستم تا به دست شما برسد آب می شود " ش پر از شیطنت و درد های پنهان بود .....

به هر حال مهرداد فلاح امروز را در اینگونه شعر ها می بینیم و به انتخابش هم احترام می گذاریم .... گرچه این متن ها هم بینامتن های خود فلاح است و از مکالمه با جهان ویژه ی خودش خبر می دهد جهانی که این روزها مثل خیابانها و کوچه های ما پر از فشردگی و تنگنا هاست .............

 

 

ابوالفضل حسنی

 

]ظا هرن باید پذیرفت که علی سطوتی بر گشته است !

وقتی مجموعه ای یا مجمو عه هایی به نمایندگی یک جریان (مطرود) مورد اقبال عمومی و خصوصی واقع نمی شود و حتی توسط همبازی های با هم کا فه نشین نیز به سخره می رود و گروهی را از مسند پرچم کشی  یک دوره(به فرض خودشان ) به زیر می کشاند، این است که علی سطوتی بر می گردد و چنگ می اندازداما باز می ترسد. هم به نعل و هم به میخ می زند .عقب می نشیند .جلو می اید و اب در اسیاب کسانی می ریزد که با شعر پیشرو دشمنند! علی نمی خواهد این بشود، اما می شود و می شود ....این ! مهرداد فلاح را من امده می بینم نه بر گشته. آنی که می خواهد خودش را از خودش بیگانه بگرداند. بیگانه گردان خودش باشد. خب! من هم می خواهم بیگانه گردان شعری باشم که او در دهه ی هفتاد خلق کرد .

ادبیات ارزش افزوده است عزیز! طرد یا رد یا دور زدن نیست. اضافه کردن و اشنا زدایی است. ببینم از تو می پرسم ایا می توانی شعری بنویسی که هم به مهرداد فلاح و هم به خوانندگان شعرش (مهرداد فلاح دهه ی هفتاد) نشان دهی که این طور نوشتن هم و جود دارد یا نه؟ پس بنویس. استخوان بشکن .در گیر شو .بخوان..... از سنت شعر فارسی شروع کن! بخوان! ببین شاهراه اصلی شعر فارسی از کدام طرف امده است. ادامه اش باش. تک شعبه ها ی باریک جریان را ول کن. به اصالت چنگ بزن بی خیال تیوری و تیوری نویسی ....این ها می گذرد این ها دوره ای ست این ها محفلی ست این ها باندی ست و در نهایت این که چنگت را به خودت بکش تا ببینیم چقدر شعر از دل و جانت می زند بیرون !

 

 

علی سطوتی قلعه

 

ظاهرا باید پذیرفت که مهرداد فلاح برگشته است؛ اما این بار به عنوان یک بلاگر. از آن روز که هواخوری شعرهای این اواخر فلاح را به خود می بیند تا همین حالا سعی کرده ام درباره شان چیزی ننویسم. راستش نه به آن دلیل که چیزی برای نوشتن به نظرم نمی رسد... نه، در واقع آنها را جدی نمی گیرم و این علی رغم آن است که در شهر هشتم از یکی دو تا از آنها استفاده شد. جدی نمی گیرم چون آنها را صرفا بلاگ نویسی می دانم و به روز کردن به شمار می آورم. حتا نمی شود تک و توکشان را در قالب ادبیات سایبر پذیرفت. نه، بدون تعارف باید گفت این ها همه اش شوخی به نظر می رسد . با این حساب حالا این جا نوشتنم را چطور باید توجیه کنم...
مسئله این است که از جایی به بعد بلاگ نویسی مهرداد فلاح شکل جدیدی به خودش گرفت و بار دیگر قرار شد به بازتولید همان نهادهایی بپردازد که گویی در دهه ی هفتاد زیرابشان را زده شده بود . من با سیاستی رو به رو شده بودم که توقعش می رفت اما از لمپنی مثل عبدالرضایی. پسران دیروز دارند پدربزرگ می شوند. همین دهه بندی که این روزها کسی مسئولیتش را به عهده نمی گیرد وهمه آن را بی ربط و بی مایه می پندارند آن روزها مرتب در روزنامه های دوم خردادی به چشم می خورد. گویی شاعرانی که زیر علم دهه ی هفتاد جمع شدند دوم خردادی های شعر بودند. یعنی هستند. بی رحمانه است اما درست به همان اندازه اپورتونیست و به همان اندازه هوچی و رفرمیست و بی خطر و سازمند. درباره ی تک تک این ها البته می شود نشست و حرف زد. اما و اما نمی توان ندید که چطور فلاح دارد جا پای عبدالرضایی می گذارد. این مانیفست را تا نیمه خواندم و نیمه اش گذاشتم. مانیفست شعر مهاجرت را نخواندم. خیلی وقت است که اصلا عبدالرضایی را نمی خوانم و بالاتر از ان اصلا نباید خواند. گوش دادن به آروغ های خاله زنکی که به کار من نمی آید!
کی جهانی می شویم پس را خواندم و خواستم روی آن مطلبی بنویسم... ماندم به کجایش بزنم که آخر چیزیش بماند؟

هیچ وقت برای کسی این طور کامنت نگذاشته بودم به ویژه برای فلاح که همیشه منش شخصی اش را دوست دارم و همین حالا هم گاهی دلم برای حرف زدنش تنگ می شود. اما نه... مثل این هایی هم که می آیند اینجا و کامنت می گذارند نمی خواهم خودمانی شوم و پشت این و آن را کیسه بکشم. نیازی به این صمیمیت ها نیست. من امدم این جا با یک شاعر خداحافظی کنم. بروم. شاید با یک آنتولوژی برای شعر دهه ی هفتاد برگردم. چیزی که باید مثل یک پروژه رویش کار کنم... چون سرچشمه های فرومایگی در ان می جوشد؛ بی آن که این قبیل مارک ها به فلاح بچشبد. در عین حال نباید دچار شمول استعلایی متقابل شد. باید از حیثیت تحلیل انداخت و از بن زد. چه کنم... در زندگی نترسیده ام مگر از فرومایگان! شاید هم با یک جمع خوانی سر و تهش را هم بیاوریم.

 

آرش قربانی

 

حکایت گارسون و ساقی ست شعر ما . نویسنده ای که از درون به برون می آید تا بگوید در چاردهان و یک نگاه چه کرده است و در دارم کلاغ می شوم چه و حالا چه می کند . به خصوص بریم هواخوری که اجرایی بلند از یک فرم بسته است که خود تازگی بسیار دارد و به نظرم فلاح را باید با اهمیت و اصرارش بر چهره ی فرم به خاطر سپرد . بخشی از تجربه های شعر دهه هفتاد همچنان به نوعی سهل انگاری و فرم های بسته و تنبلی در شاعران انجامیده است که اصل قضیه را نمی بینند و فقط تصویر حرکت های ضد فرمیک این نوع شعرها را رصد می کنند . حال باید دوباره به فلاح بازگشت همچنانکه گاه وسواس او در فرم را با وسواس نیما برابر می دانم و به نظرم فلاح یکی از متعهدترین شاعران به نیما ست و نظریه های شعری او را بسطی تازه داده است .

 

 

مستان

 

وه !! این جا چه مغازله ای است بر پا، این والسی که با واژه ها بر پا کردید چه می کند با خیال رهگذران . بی سبب نبود نخستین بار که به هواخوری آمدم بی قرار کلمه می خوردم و واژه می بلعیدم .نگاه نویی اینجا چشم به راه سرودن است کاش اگر بالش نیستیم بارش نشویم
شاعر می مانید این اسب رمیده هم به گمانم این واژه های طنازیست که شاعر را مدام به دوئل دعوت می کنند و با هم در مصافی پی در پی دست و پنجه نرم می کنند و معاشقه......

 

 

محمد تقی جنت امانی

 

دارم کلاغ می شومت را برداشتم / هی برداشتم / هی .............
در کوچه پس کوچه های شیراز /با چشم های درشت .............
بعد خواندمی /سرشار از /زیبایی / را ریختم توی صورت دوستان /که هی کج می رفتند /فلاح را در خیابان / بعد ها معلوم /راه رفت که / مهرداد دارد /دروغ گفته بود از کلاغ هم گذشته بود / فقط قار قار نمی کرد /و دیگرانی ...................../
راه شد / راه رفت / و از شما چه پنهان خیلی ها /راست و دروغ اش / توی این کتاب می خوابیدند ......../تا بزرگ شدند . /و / حالا دهان کجی دارد راه /
بگذریم مهرداد جان /................/شاعر هستی پسر /بی کم و کاست ....../
شاعران دروغ نمی گویند / قتل چرا ./پس من ...........
فلاح حالا راست راستگی داری راه می روی /خوب /خیلی خوب .................
تو هموار می کنی ای خواجه / دیگران اسان تر می گذرند / چه عیب دارد /همین که ................../تو نیکی می کنی ................/دیگران شاعر می شوند /خیلی ها ........./چه عیبی دارد ...../
موفق باشید با چند ........../

 

 

خودکار کم رنگ ( برزو علی پور )

مطلب را خواندم خب هر کاری (زمینه اش مهم نیست)در ابتدا با واکنش هایی روبرو می شود آنهم از نوع منفی اش اما بعد که جا افتاد هر کسی می خواهد خودش را به آن وصل نماید در خصوص این مسائل قبلن هم برایتان نظرم را نوشتم و تکرار لزومی ندارد فقط یک نکته کوتاه در خصوص یک کامنت عرض نمایم چند کامنت بالاتر سرکار خانمی به نام الناز نامداری مطلبی مرقوم فرموده اند وارد اصل موضوع نمی شوم در راستای کامنتهای وب سایت هواخوری تنها کافی است دوستان در گوگل هایپر تکست را به زبان انگلیسی سرچ کنند خوب مشخص می شود مطلبی را که ایشان اشاره می نمایند قبل تر ها از حدود چهل سال قبل در آمریکا و اروپا هست و هر از گاهی شیوه های پیشرفته تری ارائه می شود نمی شود تکنیک را در حصار گذاشت و گفت کسی از این تکنیک استفاده ننماید همان طور که آنها آفریدند و بعضی از ما استفاده می نمائیم کسی هم یقه ما را نمی گیرد.

 

 

 

 

+ مهردادفلاح