تبليغاتX
مهردادفلاح
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
مزایده
 

داشتم چه می گفتم ؟

ها! گفتم آن چه حالا در این کار ها ( کار های الانم در وبلاگ هواخوری ) می بینید ، در کتاب "بریم هواخوری" ریشه دارد . "بریم هواخوری" شش شعر بلند و چند شعر کوتاه در بغلش دارد که هم در شعر روایی فارسی حرف های دیگری برای گفتن دارد هم در قلمرو شعر کالیگراف...

نمونه اش همین کاری ست که می بینید:

 

 

 

Image and video hosting by TinyPic 

 

این یک تکه از شعر بلند " بز نامه " است . خود آن شعر به گونه ای ست که فرمی گسسته – پیوسته دارد و به یک روزنامه ی دیواری می ماند .البته این روزنامه ( بزنامه ) که در نیمه ی اول سال 83 ( گمان می کنم ) روی دیوار رفت ، ویژگی های مهم تری هم دارد  که بماند ...

این جا و در این مزایده ، خوانبیننده ی شعر هنوز از سطر خوانی رها نیست ، ولی دارد مقدمات رسیدن به این رهایی را تجربه می کند . این صفحه یا صحنه ، حرف های دیداری آشکاری دارد که در برخورد اول ، تمام نمای خود را در معرض مخاطب می گذارد . این جا ما با بالا و پایین و چپ و راست صفحه روبه روییم بیشتر تا با سطر اول و دوم و ... روایت را موتیف های بصری به شیوه ی خودشان پیش می برند نه گزاره ها و سطر ها. حتا می خواهم جرات کنم و بگویم که واژه ها و گزاره ها نیز به موتیف های بصری بدل شده اند و این همان اتفاقی ست که در کارهای خواندیدنی ام به عینه رخ داده است.

این جا رنگ هنوز خیلی بازی نمی کند در متن ، ولی هست ( گیرم سیاه یا خاکستری ).

حرف این نیست که شعر را به نقاشی برسانیم . نکته این است که قیافه ی شعر را نو کنیم و او را از مرز های مسلمی که قابش ( عذابش ) شده اند، برهانیم. چرا ؟ چون زیست انسان امروز می طلبد. همه ی تجربه ی من به من می گوید: تو مالتی مدیایی!

 

 

هستم!

قبول!

هستی ؟

 

**********************************************

 

نسرین اصانلو

 

فکر نمی کنم ملتی مدیا شدن به همین راحتی ها باشد. خود من هم وقتی کوچولو بودم خاستم یک کارهایی بکنم. این کارهایی هم که کردید حرکت جالبی است. ولی نمیدانم شاید ضعف از من باشد به مذاق من خوش نیامد. همیشه ی توی این فکرم که کاری نکنم که دایناسورها با نیما کردند پس قضاوت را میگذارم برای وقتی که کار خوبی در این حوضه ببینم.
نمیخاهم ذهنم را ببندم. ولی من با شعری را که بدون این بازی ها باشد بیشتر کنار می آیم. حتا دیوانه بازی های براهنی برایم قابل قبول تر است. آنجا که میگوید پیانو چی کار می کند! شاید کمی عقبم نه؟

 

 ابوالفضل حسنی

 

من هم امدم در این مزایده شرکت کنم!.....این جا دارند الهام را لایه بندی می کنند واین لایه بندی هر کدا مش می تواند راه به جای ببرد که با الهام در امیزد.... من حس می کنم یک تلاقی اینجا پی ریخته شده است ... بین الهام = پا دادن شعر به شا عر ...و الهام = اسم یک مونث یک چیزی هم که قدما به ان معتقد بودند: شعر الهه مند است اما من معتقدم که هر شا عر الهه مند است یعنی الهه ی شعری من با فلاح متفاوت است و همینطور با دیگران این الهام که از این الهه به من می رسد دست ساز خوده من است اصلن من ان را زاده ام ازکجا؟از شکم مجمو عه ی زیست شدگی خودم وحالا گاهی رو بروی هم می نشینیم و این الهه ی لامصب این الهام را می اندازد توی بغلم وبعد یک شعر به میلاد می رسد ....خب جالب شد پس ما الهه ی شعر به تعریف قدما نداریم ...ما داریم حرف از الهه ی هر شاعر می زنیم که اتکت خود ان شا عر است و هر وقت که می خواهد پا بدهد اول پای الهام را به میان می کشد وبعد خودش در شا عر می پیچد .....عجب زیرکی دارد مهر داد فلاح که این جا پای این الهام را با این شناسنامه به وسط کشیده است من که دست او را سالهاست خوانده ام باز هم می خواندم...

 

 

حسین دیلم کتولی

 

پدر همیشه معما است به بزرگی روح ومادر واقعا بانوی رویا است اما چرا الهام نام پشت پرده است کسی که در تمام خط ها جاریست دهان همه گفته ها بهصدای پنهان الهام استچه هرکه اهل عافیت باید حذر کند مثل ملیحه ها ...وشاید لکاته ها...نه می ترسم از اخطار چه جهان کوشش در متن را به ورطه می کشاند وخوف عاقبت اندیشی چه تابلو داستان نیست شاید حقیقت یک اعلامیه است علیه جنسیت...دریاچه ای که می تواند هر قطره اش تلخ باشد چون زهر یا غرق کندکوتاه قدی را که از متر بیشتر نیست....بازهم می شود کشف کرد جهان کلماتوشعر بزرگ است ...

 

 

جلیل قیصری

 

 

این کلمه - تصویر به گمانم تنه ی اصلی همه ی خواندیدنی های شاعر است: توامانی از الهام ،شعر و شعر و هستی ...الهام :با پس زمینه ی خا کستری و امتزاجی از شکل و نگاه و دهان و تناسل انسان، از افق اثیری بر نگاه نشسته است. در این تصویر <الهام >امتزاج تناسلی می بینیم با <ه>میانی و الف ها ی جانبی لب و دهان در هم رفته و در حال گفت و گو . <ه>دو چشمی که نگاه می کند و ...این الهام پدرش معما ست و مادرش رویا: چرا که از ناخوداگاه ذهن می اید، اما فرق بین الهام و دیوانگی این است که الهام با خودآگاه ذهن تعدیل می شود و شاید به همین سبب است که راوی می گوید (یک جو عقل به حساب شاعر واریز کنید ). جنس این الهام که همان شاعر است ، جزء اسرار است. چرا که دو جنسی است: نیمی مرد و نیمه ای زن <آنیما آنیموس >.

این الهام یا شعر وشاعر و ...انسان تو امان مرد و زن و جزءاسرار است که راز توامانی اش اثیری است در یا و اندکی سال دارد (گستر دگی و پاکی)و جهی اساطیری (موجودات و ...انسان نخست در آب بوجود امده اند )و وجهی عینی مولفی که دریایی است (اهل شمال و در یا )قدش را به متر خواننده یا بیننده می سپارد چون هرکه در این اینه -شعر - نگرد ،خود بیند .. چشم در یا چه ای مخالف (دیگر گونه )می بیند که اشک هایش دیوانه اند دیوانه ای (شاعر )که در یا می بارد گیسو در بلندی به ارزو های دست نیافتنی می رود. زنگ زدن هم وجه ار تباط را می رساند و هم زنگ زدگی و کهنگی ارزو را .

خلق و خوی این تریلوژی (الهام ،شعر و شاعر )آتشین است هم در بعد سرشتی و هم گرمابخشی و رو شنگری و نیز عاطفه مندی و اعتراض اجتماعی و "تماس از شماره ای که در بازیچه "...ایا همه ما عدد و شماره ایم ؟:بازیچه ای که با زیچه ها را بازی می دهد ؟این تریلوژی ایا هم بازی است هم بازیچه . اهل عافیت اما باید حذر کنند که این بازی و با زیچگی که از الهام و شعر و شاعر بر می اید خود حقیقت است (حقیقت در خیال است - نیچه نقل به مضمون )اهل عافیت اما چرتکه ای هستند که با سر ناگشتان خود در <رسد > اند و قد و نگا هشان به خوشه آذرخشی شعر و شاعر و الهام نمی رسد .

 

مستان

 

شاید اگر این طرح را همان روزها می دیدم ذوق زده می شدم و به وجد می آمدم همان گونه که با قدم گذاشتن به هواخوری تجربه کردم لذت چشیدن شعرهای پر فریادی را که هنوز هم بعضی از آن ها را با خود زمزمه می کنم در چشم خیال و دوباره تازه می شود اندیشه ام...

اما این طرح آتش بازی است با عناصری چون الهام آرزو ،رویا و همان دریاچه ای که آب از آن دیوانه بر می گردد باید عقل و عافیتت را پل کنی تا به آن سوی معنایش قدم بگذاری...
و من که بی قرار آتش بازی ام ...

 

اسماعیل مهرانفر

 شعر در نگاهی که از آن به عنوان شعر بصری نام می بریم و خواننده اش را به خوانبیننده تبدیل می کنیم و یا بر عهده ی خود مخاطب می گذاریم، دارای ویژگی هایی است که سعی می کنم  بنویسم :
زبان و موتیف های زبانی در بستری به نام شعر، به همراه کلمات، رسالت شاعر را در مبحث اصالت زبانی شکل می دهند . شاعر به فراخور اوضاع و احوال خود ( بیشتر ) و اوضاع و احوال زمانه (کمتر) به این موتیف ها و بقایای نسل های پیشین، دست به نو آوری و گرد آوری ابزاری با عنوان ساختار می گیرد و این در نتیجه گیری ها کاملا بروز پیدا می کند که یک شعر رسالت هایش را چه در مبحث زبان و چه در بیرون کاوی های زبانی، یعنی همان فراروی ها از زبان و فراروی از اصالت ها، چه قدر دست داشته است . شعر مزایده از مهرداد فلاح نیز نگاهی ابزاری به زبان دارد و این که چه قدر استفاده از بسامد های توضیحی، کار را به کاری گزارشی نزدیک می کند، دلیلی بر خرده گیری از شعر نیست و این به نوعی روند و حرکتی روبه جلو از فلاح در سال های اخیر بوده است . در هر حال این نگاه خود را به چند ریسمان آویزان کرده و در یک نگاه از مرگ نجات پیدا کرده است . پیدا کردن چندین و چند روایت کلان ( نه خرد ) در هر توضیح ارائه شده، خود نشان از توانایی فلاح در نوشتن فلاح دارد .
وقت بیشتری نیست.
باید در مزایده شرکت کنم!

حمید تقی آبادی

من همان الهام پشت سر مزایده را که خاکستری ایستاده، بیشتر می پسندم. چه الهام جنس باشد، یعنی مونثیت جسم (زن) ،چه الهام روح باشد، یعنی مونثیت حرف(شعر). من حتی تصور سن و قد و انحنای ابروها و طرح لب و قوس اندام زنانه را در اولی و تصور سکوت و کلمه و اندوه را در دومی، توی همین الهام خاکستری آن پشت می بینم و تصورش می کنم. از عقل و بازی و اخطار هم می گذرم: چون به کار من نمی آیند.دقیق تر هم که می شوم، باز همان ذات زنانه است که خواهد بود.

+ مهردادفلاح
دوشنبه دوم مهر 1386
شعر به قیافه ی دیگر

 

"شعر پیشرو " ، " شعر رادیکال " ، " شعر متفاوت " ،" شعر دیگر " و ... این نام ها که بار ها در نوشته های از شعر  و درباره ی شعر این سال های ما تکرار شده ، چه می خواهد بگوید با ما ؟

 

آیا این میل به نام گذاری، فقط به دوره ی ما منحصر می شود و این که شعر فارسی در یکی دو دهه ی گذشته ، ماجراهای بسیاری را پشت سر گذاشته و درگیر مرز شکنی و نوجویی بوده ، زمینه ساز برآمدن این برچسب های متعدد بوده ؟ من می گویم آری و نه. دم و دنباله ی درازتری هم دارد این بازی.

 

مگر نه این که بیش از هزار سال پیش، فرخی سیستانی چنین گفته : سخن نو آر که نو را حلاوتی ست دگر ! و از یادمان نمی رود که شعر امروز فارسی ، فرزند خلفِ ناخلف ترین شاعر ایرانی ، نیما یوشیج است.

 

من می گویم شعر خلاق ، یک فرآورده ی "گسسته پیوسته" است.گسستگی دارد از آن چه پیش از آن بوده به نام شعر  .چراکه ظاهر و باطنش نو شده. پیوستگی دارد به شعری که از بطن آن سر برآورده . می گوید : تازه ام ! و این تازگی را در آینه ای اعلام می کند که همانا شعر مرسوم می شود خواندش . مقیاس این ادعا ، فرق بین این و آن است دیگر . تازه باید با کهنه سنجیده شود .

 

کهنگی در شعر البته از لونی دیگر است . شعر خوب کهنه هرگز نمی شود . کنار گذاشتنی نیست . پیر می شود ،ولی نمی میرد. در هنر هیچ اثری اثر دیگر را تصرف نمی کند . اما نمی شود که شعر امروز شبیه شعر دیروز باشد . قیافه عوض می کند شعر در هر دوره و سیاقَِ زیستنش هم جور دیگری می شود . این ها همه بدیهی است . عجیب وقتی است که ناگهان چنان ریخت غریبی به خود می گیرد شعر که در برخورد های اول به تردید می افتیم در شعر نامیدنش. این جاست که غوغا به پا می شود و شعر ما در دهه ای که پشت سر گذاشته، از این غوغاها کم نداشته...

 

نونویسی به گمان من دلبخواهی نیست . نمی شود اراده کرد و یا خواب نما شد و کبوتری از آستینِ شعبده پر داد. هزار دست در کار است این جا . زمانه باید بخواهد و زندگی فرمان دهد . از کوزه ای که مولف ، همان تراود که در اوست و او گاهی که شاعر می شود، تن هاست نه یک تن .

 

پیش خیلی آمده که شعر در دوره ای هیچ موجی ،توفانی به خود نگرفته. چرا ؟ آیا هرچه شاعر که در آن دوره ،نازا و سترون بوده؟ آیا میل کسی به سویی نرفته اصلن که نو بخواهد؟من می گویم چرا ،ولی همان هزار دست این جا بی کار بوده لابد که کارستانی پیش نیامده در شعر.

 

می لرزندبرخی همیشه

برخی همیشه شلوغند

همیشه برخی بر می گردند .

 

شیپور می گوید : مرز ها را برای شکستن کشیده اند...!

 

منی که این ها را می نویسد این جا ، خودش هم می داند که اهل خطر است در شعر. خطرگران خطه ی شعر ،هماره گرمِِِ شکستن مرزهایند . نرم نوشتاری و فرم دیداری شعر نو که شود ، لاجرم پای نام تازه پیش کشیده می شود . نام البته که قاب است و قاب هم هی ... خوب که نیست . شعری که توی قاب برود، درآوردنش از قاب ( نام ) مصیبت است .شاعر خلاق و خطر پذیر ،از قاب می گریزد.

 

عیب بزرگ منتقدان کله گنده ی دهه ی 40 این بود که شاعر را سیخ می زدند برای رسیدن به زبان خاص در شعر. شاعر صاحب سبک ، شکی نیست که زبان ساز و زبان باز است . زبان توی شعر چنین شاعری دهان است و شاعر از دهان زبان است که فواره می زند. شکی نیست! ولی چه سود که شاعران بزرگ پشت سر، همه در دام خودشان افتادند. بیشر می گویم.

 

شاعر مگر آدم نیست ؟

آدم مگر همیشه یک جور است؟

من 20 ساله با من 40 ساله فرقی نمی کند؟

 

باورم چنین است که شاعر در هردوره ی شعری اش، اگر که سبک و زبان و بیانش عوض نشود ، مرده است . مثال دلخواهم در این زمینه ( گیرم که نقاش ) ، پابلو پیکاسوست : هنرمندی چند سبکه و چند چهره!

 

طبیعی نیست که مهرداد فلاح ( مثلن )، امروز همان جور شعر بگوید که ده سال پیش . من می گویم اگر شاعر از این کتاب تا آن کتابش ، سبکش را نتواند نو کند ، دیگر شایسته ی این نیست که او را پیشرو یا متفاوت نویس یا رادیکال یا ... بنامیم. کسی را که در جاپای دیروزش درجا می زند امروز ، چه گونه می شود "پیشرو" خواند؟! شاعری را که زمانی "دیگرنویسی" می کرد و حالا دارد از دست خودش "رونویسی" می کند ،انصاف است که پرچمدار بخوانیم؟!بگذریم از آن کسان که همان "تک سبک" شان را هم نتوانستند ثبت کنند و آن دیگر کسان که شعرشان هیچ جلا و جرقه ای ندارد و دادشان بلند : ...  شاخ دارم به هوا!

 

 و نکته ای دیگر: شدنی ست آیا نو شود چیزی ،قیافه اش ولی نو نشود ؟ می شود ؟!

 

نام تازه اگر خواهی ،جان و جمال تازه بیاور شاعر!

 

 

‌¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

جلیل قیصری

 

 1- دوره های تاریخی اندیشه و زبان و دستگاه زیبایی شناسی عام و خاص خود را دارد اما این دوره ها که دارای توالی و تقدم و تاخر هستند الزامن مجب برتری یک اثر هنری به اثر دیگر نمی شوند چون هنر ها در عرض هم قرار دارند نه در طول ...بابر این نمی توانیم بگوییم نیما از حافظ شاعر تر است اما در مورد دستگاه زیبایی شنا سی این دو شاعر یا هر شاعر دیگر در زمان های متفاوت می توانیم حرف بزنیم با این وصف هنر اصیل می تواند در پا یگاه زمانی خاصی بوجود بیاید اما در ان پایگاه محبوس نمی ماند چون فرا زمانی و فرا مکانی و فرا گفتاری است پس صحبت کردن از دهه ها از این منظر موجبیت چندانی ندارد.
 

2-دسته سازی و گروه سازی شعری و یا سعی وافر برای پدر جر یانی شدن دو سویهد دارد .سویه ی تقلبی ان همانی است که در سال های پس از نیما تا کنون بعضن دیده ایم کسانی امدند مانیفستی دادند و صغری و کبری ای چیده اند بازار مد را زمانی مشغول به خود کردند تا با ثبت تا ریخی این توهم در تاریخ ادبیات ماند گار شوند اما دیدیم که هم تئوری ها و هم شعر های حاصل از ان تئوری مدت زیادی نپاییدند و گاهی پیش از صاحب خود مردند و مریدان و خدم و حشم هم پراکنده شدند .اما نوع اصیل ان همانی است که ان را شعر نیمایی و سپید و ...می خوانیم و یا بعضی از مکاتب هنری در اروپا و این عنوانی است که بیشتر زمان به ان ها داده است نه نیما و نه شاملو در زمان خود چندان در کار مرید و مرادی نبودند وبا تسخیر زورکی ولایات ادبی به نام خود سکه نزدند .

 

3-وقتی تاریخ ادبیات می خوانیم به سوی اثار اصیل شاعران می رویم نه هجویات و فحاشی و...که در گذشته هم کم نبود تازه اگر ان هجویات و هتاکی را هم بخوانیم برای صاحبان ان تاسف می خوریم که کاش بجای صرف انر ژی برای این...تعدای شعر بر اشعار زیبای خود می افزودند عرصه ی ادبیات عرصه ی سیاست و اجتماعیات نیست که شخص یا حزب و جریانی با حذف یا مثلن ضربه فنی کردن دیگران بتواند جای انها را بگیرد از انجاکه هنر ها در عرض هم حرکت می کنند هر کسی سبک و سیاق خود را دارد و اگر کارش اصیل باشد در جایگاه و پایگاه خود مداوم است و تا همیشه در ذهن و زبان می نشیند این را گفتم تا بگویم اقای فلاح همانقدر برای ما محترم است که هر شاعر خوب دیگر همه ی ما با اثار و اعمال صادقانه ی خود سنجیده می شویم ...حال اگر مهرداد به دستگاه زیبایی شنا سانه ی خاصی رسیده است با توجه به این که اثار واشعار خوبی افریده است و حواس نا جمعی هم در عالم ادبیات نداردبه او و کارش احترام بگذاریم که این اصل دمو کراسی است همانطور به شاعر یا شاعران دیگر که این سک و سیاق را نمی پسندند اما همین دوستان هم باید -در نقد ونظر -نه برای اثبات خود باکه برای اثبات ادبیات حرف بزنند با بحث های صادقانه ی علمی و منطقی-هر کار اگر اصیل باشد جایکاه و پایگاه خود را محفوظ می دارد می گوییم نه ؟ به پشت سر نگاه کنیم .

 

کسرا ع 

 

من هم معتقدم اين دهه بندي ها را بايد كنار بگذاريم. اما آيا تاكيد شما و دوستان ديگر در كنار گذاشتن اين نامگذاري ها خود دليلي براي ناتواني ما از نامگذاري يا رد نامگذاري نيست. منظورم اين است كه ما مرعوب نامگذاري هستيم. دست خودمان نيست. يعني اينكه دوستان و مخاطبان عزيز تنها شاعراني را شناخته اند و مي شناسند كه نامي براي عمل خود گذاشته اند. نام حجم،هفتاد، و غيره. آيا دوستان عزيز كسان ديگري را كه در اين نامها نمي گنجند نمي شناسند؟ بي شك جريان اصلي شعر امروز در مسير همجنس خواهي هاي ساقي قهرمان مي گذرد و يا مانورهاي تاثيرگذار بابك سليمي زاده كه معلوم نيست شعر را از كجايش آموخته اينچنين نابكار. و يا تخليه هاي فريبا فياضي كه به ما مي گويد چيزي براي تخليه در ما نمانده است (و در شما). و يا فيلم ساختن هاي نانام كه همين اسم (نانام) خيلي چيزها را به ما مي آموزد. نمي دانم. ولي من شخصا شاعران بي سر و صدا را بيشتر دوست دارم. مخصوصا آنها كه شما نمي شناسيدشان.

 

 علی سطوتی قلعه

 

باید به گوشت شاعر برگشت و به بدن شعر و تنها و تنها آن وقت می توان به مسئله سازی نام ها پرداخت و به مسئله ی مسئله سازی همچون نامگذاری. شعر فارسی یا ظرفیت نامگذاری را در خود به وجود نیاورده یا همچون شعر حجم و آن چه در سراسر دهه ی هفتاد اتفاق افتاد, از بیم فروکاست شعر به آن, به نامی کلی بسنده کرده؛ نامی همچون حجم و همچون شعر دهه ی هفتاد. چه رضا براهنی در موخره ی خطاب به پروانه ها، چه علی باباچاهی در موخره های کتاب های مختلفش و تحت عنوان شعر پسانیمایی و گویی در برابر پرسش بنیادین "چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟", چه محمد آزرم در یادداشت ها و با پیش نهاده ای همچون شعر متفاوط و چه ابوالفضبل پاشا در " شعر و حرکت", همه و همه یا از نامگذاری و زیر بار سنگین ان طفره رفته اند همچون براهنی یا نامی به جای گذاشته اند که برسازنده ی هیچ افق انتقادی تازه ای نیست, چرا که در نامگذاری هراسی است که بزدل ها زیر بارش نتوانند ایستاد؛ همچون پاشا, باباچاهی و آزرم. این است که در نهایت همه ی این ها در کنار هم و در جالی که شاید در گمانشان نیایدذ در کنار هم می ایستند و در شرح عکس یادگاریشان می آید: شاعران دهه ی هفتادی. چرا که همه از یک ترس مشترک برخاسته اند. آن ناگریزی از نامگذاری که در کامنت مهرداد فلاح بر آخرین پست مطرود بدان اشاره شده, همان که می گوید: "برای نوشتن از چیزی که به هرحال در زمان و مکان معینی رخ می دهد ، کاربرد این نشانه ها ناگزیر است انگار ..." بارها و بارها جای دقت نظر دارد. مسئله, واکنشی است که به این ناگزیری داده شد. هرگز ناگزیری به فرصتی برای کنش نامگذاری بدل نشد. همه اش واکنش های هیستریک بود. در کامنت هایی که پیش از این در یکی بلاگ فلاح گذاشته بودم, قول یک ترمینولوژی را داده بودم. حالا فکر می کنم ترمی مثل شعر جنگ می تواند نقطه ی عزیمتی خوبی باشد. آن جا نوشته بودم که متعهدانه به گفت و گوهای انتقادی خود با فلاح نگاه می کنم. اینک خوشحالم که این تعهد را به گونه ای دیگر در فلاح می بینم و از کامنتی که روی آخرین پست مطرود به جای گذاشت, بیش و کم شادم. برای من همین است مهرداد فلاح... تا باشد این چنین!

 

باران سپید

 

پذیرفتن تغییر در توان هرکسی نیست به همین خاطر است که خیلی ها در برابر خیلی از تغییرات می ایستند. چون نمی خواهند از جایگاه تثبیت شده خودشان قدم به جائی بگذارند که به ایستائیش اعتمادی نیست.اما شاعر پویا از یک جا ماندگی گریزان است چون یک جا ماندن یعنی راکد شدن.
اما در چارچوب یک نام بودن و فرموله شدن - حتی اگر یک حرکت جدید باشد- چندان خوشایند نیست چون کلیشه نام و قالب سیالیت و زایش را از آدم سلب می کند.
حالا من از شما می پرسم می شود چیز نو شدنی را صرفا به ظاهر نو کرد و ادعا کرد آن چیز ماهیتی نو یافته است ؟ می شود؟
از این که عرصه را برای کشمکش ذهن مهیا می کنید خوشحالم.

 

ابوالفضل حسنی 

 

به نظرم می اید که بعد از نیما وقتی که اطرافیان و اکنافیان دیدند نه اینجوری هم نیست! ونیما کارش را کرد و دورو برش گرم شد ....دست به مد کردگی زدند :شعر وا ماند رسالت اصل و اصیل نیما وا ماند و نو گرایان دروغین به صرف اینکه بتوانند مثل نیما به نامی و شهرتی شاید برسند دست به دادن بیانیه های زدند قرا اما نازا و چون این بیانیه ها از دل زندگی بیرون نزده بود وبه لحاظ هوسگزاری ادبی اقایان سر بر اورده بود لذا کار به جای نبرد و بانیان ان نیز به انزوا رانده شدند اما این مد گرایی مد زدایی نشد و ما می بینیم :که در طول چند دهه چندین موج ادبی مواج شده اند و اما همین که سر به ساحل تخته سنگی زمان کو فته اند فرو پا شیده و قطره قطره به اطراف پراکنده شده ودر شنهای فراموشی و خا موشی فروفته اند
من هیچ نامی برای شعر پیشرو نمی توانم انتخاب نمایم نظرم این است که اگر یک ایده ی جدید راست و حسینی از دل زندگی زده باشد بیرون و ایده گر ان نیز با پشتکار بتواند سعی در عملی کردن یافته های خودش داشته باشد در گنجایشی به اسم شعر .....ان شعر ماندگار است و پیشروی زمانه ی خودش..... ما وقتی می گویم زندگی نا خوداگاه به یک دینامیک معتقد می شویم که شاعر تیز هوش را متعهد می کند که با این دینامیک همراه باشد و موازی و بروز باان حر کت کند اگر زندگی متحول است. پویا وزایاست.... پس شعر پیشرو نیز باید اینگونه باشد و مطمنن نامش راهم زمان روی ان خواهد گذاشت!

 

 حسین مکی زاده

 

عرفان خودمان؟! نه! همان عرفان الحادی! نیز آموخته است که این جهان طبیعت هر لحظه ای را زندگی تازه ای است. و یادم داده است که آن کسی همیشه به روز است و همیشه با همیشه گی پیوسته است که این تازه گی را دریابد و با خود بیامیزد و با نبض نو شدن پیش برود.
پذیرفتنی است آنچه نوشته ای، که راز این نام ها و موج ها و حرکت ها همه نوشدن و نوماندن است. و بدیهی است که هر عصری ضربان حرکت خود را دارد. اگر در نوشدن فرخی حدیث اسکندر و دارا را کهنه می داند و نو می طلبد این روزها نیمای بزرگ را "کلاسیک" خوانده اند و بجاتر آن که باید گفت آن دهه پیشین نیز در نبض پرسرعت این حرکت کهنه می نماید.
ملاک این است که همیشه با هر نو شدن و با هر نو دیدن باید نگاهمان را نیز به آنچه تازه است نو کنیم. آن که همواره به دیدگاه نو از منظر نقد نگاه می کند، گسترش و پیوستگی، چرخش و پیچش و درک تازه ای از شعر را هرگز فراموش نمی کند.
کارهایی از این دست که تازه گی ها! می کنی و نیز آنچه با نام هایی چون شعر تحت وب/دیجیتال و ... می شود همه و همه بازنگری و بازسازی دائمی و پیوسته و هوشارانه از تعریف شعر را می طلب(که خود نیز ادامه همان نوزائی است)د و گرنه با ملاک و سنجه ای چون چرتکه هرگز نمی توان شکافت ذره و تپش های دورترین ستاره را سنجید. می دانم سخت است این گونه قضاوت و گرنه هر شعبده ای و فریبی را چیزی نو انگاشتن کمال بی خردی است. شادی بیشتر منتقدان نیز از همین می ترسند که فرداروزی به جهل و اغناض متهم شوند. اما به یاد بیاوریم که نیمای بزرگ را تا دو دهه پیش شاعر نمی دانستند... یا بزرگی چون حافظ را در عصر خویش دولتشاه سمرقندی در طبقه ای پس از قصیده سرایان قدیم جای داد(عصر قصیده محوری شعر فارسی روزهای آخر عمرش بود! تا قرن ها بیاید که غزل برصدر نشیند و تازه گی و نو شدن را تنها در جستجوی "مضمون" نو بداند) و ... زمان ثابت کرد که چنین نیست.

میان خواب و بیداری عصر فکر می کردم به "گسسته پیوسته" که صفت خوبی است برای :آنچه از نامگذاری میگریزد.آنچه همه عادت های ما را به هم میزند.آنچه ما را به شک و گمان می اندازد.آنچه مرز می شکند و مرز می سازد.آنچه با سابقه پیشین خود در چالش است.و خواب منتقدانی را دیدم تیزهوش که هر کدام چهار گوشه از چهار جهت تصویرگاه و منظر خویش را مدام می شکنند و وسیع تر می کنند!

 برزو علی پور

 

مطلب این پست شما را خواندم خب چیزی نوشته اید که تقریبن با تمام نوشته شما با تاویل خودم موافقم.
قبل از بهمن 57 را که دیگر جزو تاریخ قدیم تر ادبیات معاصر ما شده کنار بگذاریم و نام های مختلفی که بر حرکت های شعری گذاشته شد در بعد از بهمن 57 و به خصوص حوالی دهه هفتاد نام های فراوان بر حرکت های شعری نهاده شد از قبیل شعر حرکت ابوالفضل پاشا ، یا سید علی صالحی یا براهنی یا علی بابا چاهی یا خود شما و علی عبد الرضائی و خیلی های دیگر و نام های مختلفی که حرفش به میان می آمد اکثر اینها و مشابه های شان اثر بخش نبود و گرفتار فراموشی تاریخی در ذهن ادبیات معاصر شدند و توجهی به حرکت شان نشد فقط حرکتی به نام شعر دهه هفتاد به جا ماند که صد در صد نام شما هم یکی از شاعران فعال دهه هفتاد ثبت است همین حرکت هم قبلن عرض نمودم محصول حرکت ناکامل و به نتیجه رسیده پیشینیان است و نمی شود در ارزیابی حرکت شعری و شاعران دهه هفتاد که تا کنون تاثیر گذار ترین حرکت در شعر ما بوده تلاش شاعران قبل از دهه هفتاد و آزمایش و خطای آنان و تجربیات آنها را ندید گرفت و گفت دهه هفتاد همین طور خود به خود به وجود آمد.
اما می رسیم به شعر امروز به عقیده اینجانب شعر در سالهای 1380 تا پایان دهه (توضیح این که غیر از شعردهه هفتاد دیگر عقیده به شعردهه هشتاد به عنوان یک حرکت شعری و... ندارم بلکه منظورم از دهه فقط زمان است نه چیز دیگر)دوره ای در حال گذار را طی خواهد نمود و بعد از پایان سال های 80 دوباره انتظار یک جا افتادگی و فوران شعر های با قابلیت بالا را شاهد خواهیم بود فعلن شعر ما دوره آزمون و خطا را می گذراند و هنوز آزمون ها به جواب درست نرسیده اند و تجربیات شاعران فعال امروز کمی نیاز به تکامل دارد اما شاعران دیروز بیشترشان (جز معدودی)تمام شده اند و بیشتر نان گذشته اشان را می خورند و گرنه چیزی برای عرضه در شعر امروز را ندارند.
در خصوص نام گذاری روی حرکت شعری هم عرض کنم که شعر اگر شعر باشد نه به نام نیاز دارد نه چیز دیگر خودش راه خودش را پیدا می کند و نامش را هم چنین.

سوالی که در آخر مرقوم فرموده ای را این گونه جواب می دهم نو شدن نیاز به ذهنیت نو دارد تا ذهنیت کهنه باشد هر چقدر به ابزار جدید مجهز باشند کهنه است تفکر کلاسیک داشتن اما از ابزار مدرن مدد جستن حلاوتی ندارد به قولی فقط با کت و شلوار کلاه پهلوی گذاشتن نمی شود بگوییم ما مدرن شده ایم مهم ترین مسئله داشتن ذهنیت مدرن است.

 

                                 محبوبه م

مهرداد فلاح اول بار در نمایشگاهی بر من ظاهر شد. نمایشگاه نقاشی خطهای هنرمندی که به شعر معاصر نگاهی دیگر داشت وشعر را از حوزه ی تنگ بزرگان نامی به حوزه ی گسترده تر شاعران جوان وجدی کشانده بود. من مهرداد فلاح را اول بار آنجا دیدم آن هم لحظه ای که داشت دوباره کلاغ می شد و به دیگران می گفت نترسید.خوشحالم که شعر را از درون وبیرون برشناخت بنا کرده ای و اسب را چنان لجام گسیخته رها نکرده ای که تمامی ثروت نحو زبان بر باد رود. یعنی که ریشه ها هنوز هست . برای شاعری مثل مهرداد فلاح چندان عجیب نیست که پدیده های بسیاری را از چشم شاعرانه ندیده باشد چرا که پدیده های عالم بسیارند و مگر آدمی چقدر از آن ها را در طول عمر خود تواند دید آن هم شاعری که همیشه تند ...خوشحالم که شاعری نگاهش به هنرهای دیگر به جدیت نگاه به شعرست .

+ مهردادفلاح