تبليغاتX
مهردادفلاح
جمعه شانزدهم آذر 1386
خواندیدنی چیست ؟

 خواندیدنی چیست و چه نیست ؟ دشواری پاسخ به این پرسش ، در این است که به نام مهرداد فلاح گره خورده انگار . وگرنه بسیار گفته اند دوستان در پای همین شعر هایم در وبلاگ دیگرم هواخوری. گفته هایی گاه آن چنان دقیق و خلاق که بی نیازم می کند از هرچه سخن... عجالتن بگویم که"خواندیدنی "   شعری ست که من به کسی پیشنهادش نمی کنم . نمی گویم این جوری بنویس. حتا گمان می برم که باز تولید شدنی نباشد . مهرداد فلاح در ادامه ی بازی هایی که شعر بر سرش آورده ، به این یکی هم دچار شده از سر ناچاری.

 بگذار بگویم: باید تا حالا متوجه می شدی که خواندیدنی هام ، چاره ای جز این که با همین قیافه به دنیا سلام بگویند، نداشته اند. این ها بهترین بازیگوشی های منند و من با این کار ها این فرصت را یافته ام که بار دیگر از خواندن شعر مهرداد فلاح حال کنم و تازه شوم. این شعر ها عاطفی بودن را به طرز تازه ای نشان می دهند. نمی شود خرده گرفت که این ها برانگیختگی ندارند. من پی ابداع کردن راه و رسم تازه ای نبودم. چه کنم که شعر همیشه می خواهد تر و تازه باشد!؟

اگر بگویم دارم به صورتی در می آیم شبیه خودم / چیزی نگفته ام!من آن نیستم که بخواهم برای شعرم تعیین تکلیف کنم. بنابراین ، نمی توانم بگویم شعر بعدی که سراغم می آید ، چه شکل و شمایلی دارد . فقط این را دانسته ام که دوره ای دارد هر شعری در کار شاعر. همیشگی نیست. این که برخی می گویند فرم در شعر حالا منشی اتفاقی دارد ، به دید و تجربه ی من یکی هم درست می آید . البته ، این "اتفاقی" تا خودش را در گروهی از شعر عیان نکند کامل ، از سر شاعر دست بر نمی دارد.
..
..
..
و چون می طلبند از مولف هنوز و از آفرینش بیش ، می گویم باز...

 

فایل های صوتی شب مهرداد فلاح در پالتالک

با حضور مهرداد عارفانی ،علی عبدالرضایی ، پرهام شهرجردی و زیبا کرباسی

http://www.jazma.org/fallah/paltalk.htm

برای دیدن نمایشگاه خواندیدنی ( رنگاژه ) ها روی این نشانی کلیک کنید:http://http://jazma.org/fallah/rangajeh.htm

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

معصومه مظفری

( بخشی از مقاله ی "حال ادبیات امروز " - سایت مجله ی دیگران )

مهرداد فلاح پس از مطرح کردن عنصری به نام واقعیت زبانی و اصالت بخشیدن به کلمه و واژه ، حال خوب به حرف نیما رسیده و آن را در شعر اجرا کرده: " شعر باید دیدنی –شنیدنی" باشد. 
فلاح در فضای محدود کنونی به دنبال ساختن رکن چهارمی است که در اول کار از آن صحبت کردیم .او نمی تواند حکومتی باشد و آبشخور فکری خود را از جای دیگر بگیرد. از طرفی هم نمی تواند به فضای کنونی روزنامه ها و مجلات دلخوش کند. عده ای او را محکوم می کنند که چرا در محیط کوچک و غیر رسمی چون وب دارد کارهایی به قول خودش جدی  ارائه می دهد. پرسشی که اینجا مطرح می شود این  است: چه کسی به یک رسانه رسمیت می بخشد؟ اگر مخاطبین که فلاح مخاطب خاص خودش را دارد. از طرفی او دارد به نظریه " ساختن مخاطب " جامه ی عمل می پوشاند . در محیط وبلاگ کار کردن برای فلاح هرچند جای کوچکی است ولی در زمانه ای که گوهر را ارزشی نیست،  استفاده از این فضا و آشنا ساختن نسل امروز با شعر های جدید و رویکرد جدید کاری است در خور ستایش.

بسیاری بر این اعتقادند که مهرداد فلاح در کارهایش به بن بست رسیده و حالا به سمت کارهای نقاشی وار رو آورده. شاید در نگاه اول و از منظر آنانی که شعر او را از ابتدا دنبال نکرده اند و یا دنبال کرده اند و ندیده اند اینطور بیاید. فلاح در هیچکدام از کارهایش زبان را نادیده نمی گیرد کما اینکه از عنصررنگ و طراحی نیز به خوبی
.استفاده می کند. سطری ننوشتن شعر در کارهای او به کارهایش خاصیت چند وجهی شدن می بخشد.
عنصر رنگ در کارهای  او از منظر روان شناسی برگشت بشر به ذات خود است. جایی که همه چیز را رنگی می بیند. سیاه و سفید. یا رنگ های شاد و سرد. در روانشناسی رنگ ها هر گاه در کارهای کسی از رنگ های شاد و تند استفاده شودیعنی میل به تغییر و باز آفرینی و خلق در کارهای هنرمند بالاست و با نگاهی به کارهای فلاح این مساله به خوبی مشهود است
استفاده از مه و سایه در کارهای مهرداد هم بسیار به چشم می خورد از منظر روانشناسی سایه بحث بسیار جنجالی را در روانشناسی مدرن برانگیخت . انسانهای مرگ محور که در واقع این انسان ها هستند که دست به خلق می زنند چرا که تصویر مرگ در ذهن آنان هست و برای جاودانه شدن دست به آفرینش می زنند.

مه و مبهم بودن در کارها نیز نشان از ناخود آگاهی فعال دارد که همیشه خود را به خود آگاه می رساند و با آن یکی می شود و هنرمندانی می توانند آثار جهانی بیافرینند که خود آگاه و ناخود آگاهی منطبق بر هم داشته باشند...
مهرداد فلاح نشان داد که  زبان شعر امروز ایران می باید توانش بیشتری از خود نشان دهد و از زبان معمول مصالح خود را وام بگیرد. شعر مهرداد نه تنها دارای امکانات تخیلی و بازی وار زبان است بلکه خصوصیات و امکانات سیاسی و گسترده اجتماعی  را در نیز در خود دارد .حتی او به خوبی از امکانات " هیچیدن " و " پیچیدن در هیچیدن " همچون " امری هنری "  که به  امری واقعی " یعنی " حقیقت ادبیات" سرشت و هویت می دهد، بهره می برد همانطوری که رندی و خیام  پیشگی را نیز در کارهای خود دارد.
او بحث هایی را در ادبیات امروز باز کرده است در مورد موقعیت های مختلف جامعه ، در مورد بحث فلسفه ایرانی ، نقد اندیشه ورز ایرانی ، و موقعیت های انضمامی و مشخصی برای نقـد و ارائه نظر به عنوان امری عاجل و آجل یعنی امری اجتماعی که به اشکال زیستن و زیست – جهان های مختلف در موقعیت ها و وضعیت ها ی مختلف مربوط بوده است.
بزرگترین خصیصه شعر او سبکی است که خاص همانجور زیستن است : زندگی در سرحدات و مرزهای زندگی و مرگ که همچون دو پیوستار مدام و دائمی (در هیئت مبارزه ی فراموشی و حافظه) با تمامیت جسم و جان خویش و طبعا تردی و تری و تازگی نان ِ تازه از تنور در آمده را هم هر وقت که با او در نوشته ای ، نقدی ، یا شعری مواجه می شوی ، در خود دارد.

ابوالفضل حسنی 

مهرداد فلاح خلاق است چه با نام چه بی نام چه با اسم گذاری روی اثار خودش چه بی اسم گذاری..... تا بستان 85 هیچگاه یادم نمی رود....برای اولین با که متنهای اخیرش رادیدم بعد از پنج سال.... تلنگری که خود به ذهنم و دادم ان را بیرون فوری این بود:از سال هشتاد به این ور اینها به چشمم تازه میایند مهرداد!.....اما من حرفهایی دارم نگفته که حالا می زنم
1- گاهی به نظر من این خلاقیت جای خود را با پیچ و مهره کاری عوض می کند در کارهاش.... البته معتقدم از انجا یی که مولف ما به طوری که به سنت سپید نویسی فارسی پشت کرده و از در ی در امده است که تازه می زند.... لذا باید زمان بیشتر داد به او ......این جور شیرجه زدن ها به قعر تا راه واقعی خودرا به عنوان یک( سیستم ) پیدا کند کج و معوج شدنها نیز دارد در بین راه نباید زیاد خورده گرفت به نظر من......
2- اما مسله و مشکل اساسی من با مهرداد هم به عنوان یک دوست و همراه و هم به عنوان خواننده ی جدی کارهای اخیر او...این است که مهرداد فلاح :با عطف به انچه گاهی از کامنتهاش از این ور وانور بر می اید هنوز دل در گرو دهه ی هفتاد دارد نمی دانم چه گم کرده است درانجا که نمی تواند دل بکند به نظر من که خیلی چیز ها چیده و پیدا کرده است من معتقدم اویی که ما در هوا خوری با ان طرفیم که بی شک از بین باز ماندگان دهه ی هفتاد خلاق ترین و پیش رو ترین همه ی انهاست در دوره ی اکنون (حا ضرم ثابت کنم)تا دل ازمو لف چهار دهان و یک نگاه و کلاغ و خودم و ....نکند وصددرصد اینزمانی خودش را نبیند طیف جدی و حرفه ای شعر این دوره به او و راهی که در این دوره انتخاب کرده است شک خواهد کرد به نظر من مهرداد فلاح باید به پیش برود از راهی که از ان سر زده است ....نگاه کردن به پشت سر حتی اگر به شکل ایما و اشاره در یک کامنت چند خطی در این ور انور ودر وبلاگردی ها حتی باشد.....نا خوداگاه به ایمان و اعتماد او در این دوره نیشک می زند.

نسترن مکارمی

ميدونی دارم به چی فکر ميکنم به اينکه چرا با خوانديدنی هايت کانکت نميشوم برخلاف تمام شعرهايی که از تو ميخواندم و ميخوانم و هنوز سيرابم ميکند و رسيدم به اينجا که حس ميکنم کاری که خوانديدنی با من کرده همان کاری است که تلوزيون در مقابل راديو ميکند ما وقتی به راديو گوش ميدهيم دروازه های ذهنمان باز ميشود به خلق تصوير و فضا انطوری که دلمان ميخواهد و سليقه مان. تلوزيون اينطور نيست يک چيزی را از پيش اماده کرده و ميگويد اين .ديگر حق نداری جور ديگر ببينيش اصلا نميشود جور ديگر ديدش.چون باتمام امکاناتش ارايه شده و تمام روزنه های فکر را هم ميبندد.حتی سينما هم همينطور است فيلم با همه امکاناتش ميايد .ولی با ادبيات نبايد اين کار را کرد .نبایدکارکرد سينما يا حتی نقاشی به ان داد پس اين وسط حق من مخاطب چه ميشود فقط امدن و تماشا .تصويرها از هرنوعش محدوديت مياورند برای مخاطب. شايد تو را راضی کند ولی مرا نه.

مهر به نسترن

مقایسه ی تو در نوع خودش جالب و گویاست. اما یادت نرود که در خواندیدنی ها چیزی از شعر سطری کم نشده . آن هست و آن های دیگر هم .  این که می گویی همه چیز این جا توسط مولف تعیین شده ، عجیب است. بله در خواندیدنی فقط با گزاره نوشتاری روبه نیستیم . گزاره های دیداری هم داریم و پیوند این دو با هم . اگر خوابیننده بخواهد فقط از گزاره های نوشتاری لذت ببرد ، منعی نیست . لطفش در این است که خلاف شعر سطری معمول ، این جا می تواند خودش تعیین کند که کدام گزاره را گزاره ی اول بداند و کدام را آخر . آن شعر سطری را تویی که باید بسازی. و جالب این که در هر کدام از خواندیدنی ها تو می توانی چند شعر از آن گونه بسازی. پس مشکلی نیست!

به علاوه ، این جا تو از موتیف های بصری کار ( که فاقد موضوعیت اند ) هم می توانی به تصاویر ذهنی خودت برسی. خواندیدنی که به تو تصویر نمی دانم ابژه ای نمی دهد!خواندیدنی رنگ و خط و حجم می دهد به خوانبیننده اش . این تویی که می توانی هر کار خواستی با این ها بکنی.

می بینی که دقیق نبوده ای در آن چه گفته ای. اما اگر منظور تو تلویزیون خودمان باشد که اصلن دیدن ندارد !

رضا افشاری

دادن هر ویژگی یا خاصیت به هر پدیده ای همیشه از منطق همنشینی تبعیت نمیکنه گاهی به جانشینی منجر می شه در همنشینی مجموعه ای از توافق ها رو خواهیم داشت و در جانشینی تعارض ها رو شعر هم مثتثنی از این قاعده نیست اگر در کار مهرداد فلاح بن مایه رو کلمه تلقی کنیم و به تبع اون شاخص ما شعر باشه باید گفت تزریق عناصری مثل گرافیک و رنگ عملا چیزی خارج از حوزه شعر نبوده در شعر مصداق ذهنی داشته ( عموما ) ولی صورت عینی نداشته( عموما ) بستر شعر این قابلیت رو هم داره که پذیرای مولفه هایی باشه که خارج از این حوزه به زایش رسیدند رشد کردند و به محصولی برای به کار گیری تبدیل شدند همونطور که عکس این موضوع هم صادقه بسیاری از مولفه ها در بستر خود شعر رشد و نمو پیدا کردند . تا به حال مرسوم بوده که این مولفه های بیرونی زمانی ویزای شعر رو بگیرند که تغییر هویت عینیی بدهند یعنی به نزدیکترین مشابهت ها برسند . این سوال پیش میاد مشابهت با چی ؟

در هر صورتی از هنر به واسطه داشته های ماهوی اون هنر وجهی به بلوغ میرسه و وجهی دیگر نابالغ می مونه . تلفیق عناصر در هر هنری با هم همیشه یک محصول سوم رو پدید نمی اره اگر این عناصر به توافق برسند به راحتی قابل تفکیک خواهند بود فقط در یک موقعیت کاملا خنثی کنار هم قرار گرفتند اگر به جاشنینی برسند بخشی از هم رو تحریف کردند و فرسایشی عمل کردند ولی شکل سومی هم وجود داره منطقی که نه همنشینیه نه جانشینیه من بهش میگم منطق" تعامل " یا کنش گری بین اجزاء .
من در کار مهرداد فلاح وجه قالب رو کلمه و شعر می بینم پس میتونم بگم عنصر خارجی رنگ و گرافیکه عکس این قضیه هم میتونه صادق باشه و کلمه محصول خارجی رنگ و گرافیک قرار بگیره مثل تابلو خط ها پس اینجا به یک تفکیک بین محصولی که مهرداد فلاح داره ارائه میده و محصولاتی مشابهه می رسیم .
حالا این سوال پ:

پیش میاد که مولف چقدر در کارش موفق بوده . چیزی که نوشتم فقط فلسفه خلقه نه نتیجه خلق اینکه این صورت از کلمه به ماهیت سومی رسیده یا نه زمان می بره من نه قضاوتی میکنم نه پیش بینی . منه مخاطب تعاملم با این اثر گزارشه تا تفسیر . این ترکیب رو یک محلول شیمیایی نمی بینم که به محض تلفیق عناصر تشکیل دهنده به هویتی جدید و قطعی برسه .
یک پروسه شکل گیری می بینم و اگر چند و چونی میکنم حاصل کنشیه که یک حرکت داره به من میده سمت و سوی این حرکت در این مقطع قابلیت نقد نداره شاید قابلیت تعقیب داشته باشه .
برای ذهن حریص مهرداد فلاح اروزی ماندگاری دارم 

مازیار عارفانی

همانطور که توضیح دادم جنابعالی در دهه ی هفتاد بسیار نامگرا بودید و همینک نمی دانم به چه دلیلی این نامگرایی را انکار می کنید و البته شاعر همیشه پویا و در حال حرکت و تغییر است... از کامنت شما به حامد نیکبخت در مورخ 2/7/1386 اینگونه برداشت می شود که با نام ها مخالفید و در کامنت مندرج در همین وبلاگ نیز عنوان کرده اید که نام ها ، قاب هستند و قاب ها را نمی پسندید!!! به هر حال من به این نظر شما عمیقا فکر می کنم و به ان احترام می گذارم، اما در حال حاضر نظرم کاملا مخالف با شماست، زیرا فکر می کنم که در ادبیات نام ها نمی توانند محدود کننده باشد ، بلکه این پتانسیل شکل ادبی است که حدود اثر ادبی را مشخص می کند و نام ها فقط کد هایی هستند برای شناسایی نوعی از نوشتار...

نام ها تمایز می گذارند و در پیش پا افتاده ترین تئوری ها هم امده است که نام ، قراردادی انسانی است برای شناخت پدیده ها و همانطور که می دانید قراردادها هم قابل تغییر هستند و هم قابل فسخ... از این رو نمی دیگر چرا شما معتقدید که نام ها محدود کننده اند؟؟؟؟ اگر قرار است یک نام حدود یک شاعر را مشخص کند و شاعر قادر به افزایش حدود ان نام نباشد و قراردادها را در طول زمان به هم نریزد و قراردادهای جدیدی را جایگزین نمایدو معنای نام را عوض ننماید، همان بهتر که دیگر شعر ... مجبورم بگویم ، همان بهتر که شاعر نداند خودش را...

ام ها قراردادهایی انسانی هستند برای شناخت پدیده ها و از اینرو قابل تغییر، اصلاح و انعطاف هستند در حوزه ی معانی... اسم شما(مهرداد فلاح) حدود زندگی شما را مشخص نمی کند، بلکه وسعت و کیفیت زندگی شماست که حدود نامتان را مشخص کرده است و حالا که به این سن رسیده اید در طول زمان تا حدودی نام و زندگی تان به هم امیخته اند ، ولی اگر تغییری عمده در زندگی شما رخ دهد و مثلا شما فوتبالیستی مطرح شوید باز هم وسعت و کیفیت زندگی شما حدود نامتان را مشخص میکند، نه نامتان حدود زندگی شما را. اقای فلاح ، متاسفانه من فکر می کنم در این مورد به وضوح دچار اشتباه شده اید. نام ادبیات رادیکال بومی ، حدود این موقعیت را مشخص نمی کند، بلکه این کیفیت و وسعت این موقعیت است که نامش را تعریف می نماید. شما با نام ها مخالفید و متاسفانی در دنیایی زندگی می کنید که نام ها جهان را تعریف می کنند و بدون نام جهانی وجود ندارد و جهانی بدون نام را نمی شود تصور کرد.

ایا شما می توانید جهانی بدون نام را تصور کنید؟؟؟؟ ایا شما می توانید جهانی بدون نام را تشرح کنید و توضیح دهید؟؟؟؟؟ ایا ما داریم درباره ی امری محال صحبت نمی کنیم؟؟؟؟؟ بهتر نیست از رویا و ذهنیت به سمت واقعیت و عینیت حرکت کنیم؟؟؟؟؟ شما چگونه می توانید از مواضع حرکتی دفاع کنید که نامی ندارد؟؟؟؟؟ ایا این قضیه شبیه به این نیست که انسانی بدون نام و شناسنامه بخواهد در انتخابات شرکت کند؟؟؟؟؟ دوست من، نام ادبیات رادیکال بومی ، قراردادی ست برای شناخت موقعیتی که هر لحظه می تواند قراردادها را عوض کند و معنایی تازه بگیرد. به خاطر نامی که دارد می تواند از مواضع خودش دفاع کند و درباره ی امری که وجود خارجی ندارد صحبت نمی کند. با شکل و محتوا و نام تازه خودش را متفاوت می داند و سعی می کند که خودش را اثبات کند. خلاصه اینکه اقای فلاح این موقعیت شناسنامه دارد.

من از صحبت های روشنگرانه ی احسان مهدیان عزیز بسیار سپاسگذارم. و دوباره حرف او را تکرار می کنم که: حضور و ظهور پیشنهادات جدید و افزودن آن بر ظرفیت های شعرامروز حرکتی معقول ودر عین حال پیشرو است چراکه این تغییرات با حضور مستمر خود امکان تسلط نوعی خاص از رفتار تمامت خواهانه را سلب می نماید . و این دمکراسی خواهی در تقابل تمامت خواهیست .
من با حرکت شما، دوست عزیز مخالف نیستم و معتقدم که زیبایی ادبیات در همین تجمع تخالف هاست، بلکه معتقدم من و دوستانی دیگر پیشنهاد دهندگانی دیگر هستیم در موقعیت ادبیات رادیکال بومی و من به نوبه ی خودم و در عین حال که یک پیشنهاد دهنده هستم ، می توانم منتقد حرکت شما باشم و این دو با هم منافاتی ندارد. اما کامنت های شما نشان می دهد که از ریشه با ادبیات رادیکال بومی مخالف هستید و نام ها را اصلا قبول ندارید که بنده اصلا با این برخورد حذفی و تمامیت خواهانه چندان سر سازگاری ندارم و سملما حق من است که از مواضعی که من و دوستان دور و نزدیک و مخالفان و موافقان تا به امروز مطرح کرده ایم دفاع کنم.

گرچه در این متن بلندی اخری که برایم فرستاده اید، نامتان را بارها بارها به رخ کشیده اید و از پیشینه ی ادبی تان و هوش سرشارتان سخن گفته اید و بنده نیز تمامی این موارد قبول دارم و پیش از این نیز می دانستم، اما دوست من ، من با نام مهرداد فلاح دهه ی هفتاد و شاعر دارم دوباره کلاغ می شوم و چهار دهان و یک نگاه کاری ندارم در این جا... بلکه روی صحبت من با شاعر نوجویی ست که شکل جدیدی از شعر را می خواهد پیشنهاد دهد و متاسفانه گذشته ی ادبی اش به خاطر نوجویی به دادش نخواهد رسید.

من در بحثی که با شما اغاز کرده ام و امیدوارم به شکل سالمی ادامه داشته باشد ، به افتخارات گذشته ی شما که بسیار ارزشمند هستند کاری ندارم و برایم سخن و عمل امروز شما مهم است و کاری ندارم که منی که این ها را می نویسد این جا ، خودش هم می داند که اهل خطر است در شعر. و همه ی تجربه ی من به من می گوید: تو مالتی مدیایی! و بازی بامزه ی لحن ها و صدا ها و دهان ها در دارم دوباره کلاغ می شوم ،آن قدر جذبه داشت که تا همیشه ی یک شاعر را برای خودش بردارد. و در از خودم بود که معجزه ی برش خور بودن زبان فارسی را دریافتم.و من در دارم دوباره کلاغ می شوم ، از فعل ها در نقش پاشنه و پاگرد و مفصل سوء استفاده ها کرده ام که حاصلش گزاره هایی جوان ، پویا و پرحرکت و از لحاظ موسیقایی تند و تپنده است.

انچیزی که برای من مهم است ، نوجویی امروز شماست، نه افتخارات گذشته که ما نیز به کارهای شما در ان دوره افتخار می کنیم. ضمنا من فکر می کنم نقل قول هایی را که در کامنت اورده بودید و مربوط به کامنت های گذشته تان بود و اکثر قسمت های این کامنت ارسالی اخرتان، پتانسیلی نوستالژیک ، زندگینامه ای و روزمره داشت و ما در کمتر جایی از این نوشته با مباحث تئوریک برای تشریح و توضیح حرکت شما مواجه شدیم . شاید اگر کمی درباره اثارتان ف توضیحات تئوریک می دادید بهتر بود که تفاوت این اثار در کجاست و اصلا از لحاظ تاریخی و جامعه شناختی چرا چنین شعری پدید امد. صحبت های شما بیشتر حول این محور می چرخید که شخص مهرداد فلاح چگونه این شعر ها را و با چه مرارتی به وجود اورد، اما نگفتید جهان بیرونی چگونه و چرا سبب شد چنین متونی افریده شوند. شما شعرهایتان را عملا با این نوشته محصولی شخصی قلمداد کرده اید ، در شرایطی که به اعتقاد من شعر محصولی ست دسته جمعی.خلاصه اینکه به قول احسان :وجود چنین مباحثی باعث رشد و بالندگی ادبیات ما می شود ونفی آن یعنی نفین و آوری که ذات شعر با آن سر ناسازگاری دارد .قطعا فیگورها و خود شیفتگی ها را نیز پس می زند چرا که امروزه نسل ما نسل غربال به دستان مورد نظر نیما ست.
 

مهر به مازیار

سخن گفتن دامن زدن به چيزی ست که در اصل هم شلوغ و مغشوش است: فهم!
آدمی انگار در دام بی رابطگی گير افتاده هرچه هم که می کوشد، بيشتر گرفتار می شود. من که فکر نمی کنم بشود با زبان به روشنايی رسيد .
بر مي گردم:
می شود به سياق ژورنال نويسی ، آسمان به ريسمان بافت و هی بافت . خوشم نمی آيد و می نويسم به شيوه ای که خوشم بيايد و بازی درش باشد. همه ی آن چه طلب دارند از مولف ، هست اين جا و می شود برداشت.
اگر حرف مرا می خواهيد ، من اين چنينم . من از نام گذاری می ترسم و نمی ترسم. نام می گذارم و نمی گذارم! گفته ام اين شعر هايم را می شود ؛نقاشعر ؛ خواند يا ؛ شعر خوانديدنی ؛ يا ؛ خوانديشنيدنی ؛ يا ... از بين اين ها من حالا خوانديدنی را بيشتر می پسندم .
می گويی از شرايط محيطی رسيدن به چرايی اين شعر ها چيزی نگفته ای. می گويم گفته ام. ارجاع داده ام شما را به مالتی مديا بودن فضای زيستس انسان اين روزگار. چرا دراز بگويم ؟ نکته گويی حالش بيشتر نيست؟
اگر از گذشته ی شعری ام به قول تو باليده ام ، همين است که به راستی خوانديدنی هايم در همان جا ریشه کرده و در امروز شاخ و برگ داده است.

گفتم نام جوری قاب است و نگفتم که بی نام زندگی ميسر است يا نيست!
و ديگر اين که نام را من نيست فقط که می سازد. شما هم در اين بازی دخيليد . نام فربهی می گيرد از نگاه شما و ای بسا چنان می شود که من نمی تواند به جایش آورد . نام در قلمرو افسانه جای دارد به گمانم. افسانه ها را يک نفر نمی سازد ؛ نام را هم ...
..
..
..
پيشگويی نه ،بيشگويی چرا!

حسین ایمانیان

اگر هر شاعری اينگونه به شرح آنچه رفته است بر شعرش قلم بزند برای بی سر و صدايی اين ادبيات خوب است. اما منتقد مرده. منتقد خيلی سال است که نفس نمی کشد. شعر توی لاک خودش جست و خيز می کند فقط. کاش فلاح هستی شناسی شعر ۵ نفر ديگر را هم به نوشته اش می افزود تا يادداشت هاش از من لعنتی خلاص شوند. از اينجا که ايستاده ايم تا مه ای که بر آينه ی ادبيات بنشيند به اندازه ی هزار يادداشت انتقادی از فلاح و ديگران فاصله است. امان از اين مولفی که به شدت نمرده است!

مستان

از ابتدا که می خواندمش می پنداشتم گلايه ای ست از آنان که بر شعرتان خرده گرفته اندو ...... اما هر چه پیش تر رفتم در خواندن ، بیشتر لذت بردم از درک آن لحظات کشفی که بر شما گذشته و حالا احساس می کنم در اين پژوهش با شما همراه بوده ام شما از این واژه ها متريال جديدی یا بهتر بگویم آلياژ جديدي ساخته ايد که حالا در اختيار همه خواهد بود واين يعنی انتقال دانش ،انديشه ،تجربه به آيندگان و همين است که برخی آن را بر نمی تابند.

مهدی حسین زاده

به هر حال هر شاعری شناسنامه ايی دارد و آثارش شناسنامه ی فعاليت او هستند.از اين زاويه خوب شما تلاشهای بسياری کرده ايی و سزاو دست مريزاد
من به نوبه ی خودم کارهای تازه تان را دارم دنبال می کنم و منتظرم مرا به حرف بیاورد که این انتظار نمی دانم تاکی به درازا خواهد کشید اما از روحیه ی نوجویی که گفتی و داری خوشم می آید از انفعال و تکرار متنفرم شدید اما یک نکته اینکه یک پروسه ی انتخاب شده باید تشابهاتی از لحاظ ساختار اجرایی با ((نرم))خود داشته باشد و به گونه ایی از یک صنف.
حال مسئله ی من این است که این کارهای تازه نمودهای بارزی با اسلاف خود ندارند جز در بهرگیری از زبان دفرمه که زبان گزاره یا چند گزاره ی شعریند که به مدد رنگ و نشانه های تصویری در تلاش برای رسیدن به ساحت شعرند
و این هم درست که نو جویی و نوآوری در آن به چشم می خورد اما ساختار شعر آیا درون خود دارای رنگ و دفرماسیون و نحو و فراروی و شیطنت وغیره نیست مگر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس اگر هست دیگر چرا توصل به چیزی که اصلا از جنس زبان(زبان نوشتار) نباشد؟؟؟؟؟ و گرنه خود رنگ و تصویر و خطوط زبان هایی مستقل در هنرهای تجسمی اند.

و اگر به نقاشی اين سالها نگاهی بياندازی (که ديده ايی حتمآ) با اجراهای غريبی مواجه می شويم که در آن از حروف لاتين (زبان) تا اجسام (کاغذ پاره هاـ کفش ـ روزنامه ـ قوطی کنسروو...........) در کنار رنگ - و خطوط طراحی وگرافيکی به آفرينش ساختاری دست می زنند که به عنوان يک( تابلو نقاشی) شناسنامه می خوردو در آن حوزه مورد نقد و بررسی قرار می گيرد.
حال سوال من اين است آيا مهرداد عزيز اين کارهای تازه اش را در اين بخش به مخاطبانش عرضه می کند يا نه سعی می کند در يک مديوم ديگری آثارش را به مخاطبان معرفی کند و این مدیوم تازه چیست؟؟یعنی دقیقآ سوال من این است که کارهای خواندیشدنی فلاح در چه فاصله ایی از نقاشی به عنوان یک هنر مستقل می ایستند؟؟؟یا نه به ترکیب آن دو فکر می کند برای رسیدن به ((تابلو ـ شعر)) یا (( تابلو ـ نقاشی )) پيشرو؟؟؟؟اين بخشی از کلنجار من با کارهای تازه ات است
تا باب گفتگو را بيشتر باز کنی.

مهر به مهدی

چه نيازی ست که شعر به پاکدينی دچار باشد تا هميشه؟ به گمانم شعر اين توانايی را دارد که در گفتمان بصری دنيای امروز نقش بارزی بازی کند. ناچارم بگويم که پس از ظهور دنيای ديجيتال و سربرآوردن ابر متن ، شعر اگر هم چنان کاغذی برقصد ، غير طبيعی خواهد بود.
به علاوه ، گرافيک در ذات نوشتار حضور داشته هماره و من اگر کاری کرده ام ، برکشيدن و به جنبش درآوردن این خفته بوده بر اين صحنه.
نقاشی آوانگارد ، زمانی در آغاز قرن گذشته ، جسورانه از موتيف های کلامي کار کشيد در جهان خودش که خود به آن اشاره ای کردی. شعر چرا نتواند از موتیف های نقاشی بگیرد برای خودش؟
دیگر این که خواندیدنی ها را نمی شود نقاشی نامید ؛ هم چنان که ؛شعر ؛ هم نیست به قیافه ی معمول. چیست پس؟ می گویم : خواندیدنی!
می گویند : ابر متن ناقض و بر هم زننده ی نظام پایگانی است و بازی بی نهایت لذت بخش متن را امکان پذیر می کند . مرز میان مولف - مخاطب را بر می دارد... جایی که صدای غالب رخت بر می چیند و هر صدایی می تواند به گوش برساند خودش را .این جا جایی ست که دموکراسی تعیین می یابد و ...( نقل به مضمون از نوشته ی فرهاد حیدری گوران بر دیدگاه جوج پی لندو - ویژه نامه ی پگاه - پاییز ۸۶ ).
..
..
..
خواندیدنی ها را بخوابینید!

همایون

جان من....اینکه مشکل نیست . مثل یه معماست که جوابش هم تو دل خودش نوشته شده.
یک کلام . خواندنی آن است که فلاح ننوشته باشد.....!!!!!!!!
هی لقمه رو دور سر خودتون می چرخونید که چی بشه ؟
اینکه همه چیز رو سخت کنیم ایا مشکلی رو حل می کنه یا یه راهی شده برا پاک کردن صورت مسئله ؟
فلاح از این بازی ها زیاد داره..یه چیزیه شبیه جنگ گلادیاتور ها در روم باستان...
شکل نبرد و وسایل مورد احتیاج رو یه کس دیکه تعیین میکنه و بعد گلادیاتورها میآن تو زمین تا از خودشون دفاع کنن. اونوقت سزار یا خان والا هم نشسته اون بالا که کلی حال کند و از این حرفا......
یه مشکلی هست موقعی که آخر نبرد میرسه اگه گلادیاتوری زنده بمونه از خان والا درخواست اجازه برای فرود اوردن ضربه نهایی رو میکنه که معمولن خان والا با اشاره انگشت شصت به سمت پایین به معنی جواب مثبت و یا به سمت بالا به معنی نفی ، جواب اونو میده. فلاح از اونجا که با قتل و کشتار مخالفه معمولن انگشت شصتش به سمت بالاست (البته به معنی بیلاخ....)
و البته به همین خاطر است که حسنی می گوید خلاق است....
ولی خود فلاح برای کسی که شاید خواجه بهزاد است نوشته است که " این روزها شعری ندیده ا م یا نخوانده ام که غافلگیرم کند " (خب همین است که نوشته های فلاح را هم ناخواندیدنی کرده است.
و بهتر از اون خانم مظفری که میگه فلاح راه مخاطب پروری رو خوب یاد گرفته است .(البته این یکی رو خدایی منم قبول دارم).

+ مهردادفلاح