تبليغاتX
مهردادفلاح
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
از شعر و چیزهای دیگر...

 

گفتم گفتا!

مهرداد فلاح - فرید قدمی

 

از "خواندیدنی" های مهرداد فلاح شروع می کنیم.آیا رسیدن شما به این نوع شعر ، زاییده ی ضرورت بود یا یک تفنن؟کمی از فرم و شکل بندی "خواندیدنی" بگویید.

 

این از آن جور پرسش هاست که می تواند یکی چون مرا از کوره در ببرد! اصلن پرداختن به کار شعر که به قول رایج برای آدم نان و آب نمی شود و لجاجت ورزیدن در این کار،به مدت دست کم بیست سال،خودش نشان می دهد که شعر برای امثال من،از نان شب هم واجب تر است.نمی دانم،شاید من عقلم پاره سنگ بر می دارد !

شعرنویسی برای من نوعی بیوگرافی نویسی ست و یکی از چیزهایی که بهم کمک می کند ببینم آیا کاری که تولید می کنم ، اصالت دارد یا نه ، نگاه کردن از این زاویه به آن است.امروز که بیست و چهار سال از چاپ اولین کتاب شعرم "تعلیق" می گذرد،وقتی بر می گردم و آن شعر های خام اما پر جنب و جوش را مرور می کنم،می توانم مهرداد فلاح ِ آن سال ها را در آن ببینم. کتاب های بعدی ام هم همین خصلت را دارندخوشبختانه . زمانی در باره شعر های کتاب "چهار دهان و یک نگاه" گفته بودم که این ها بوی جوی های جنوب شهر تهران و اتوبوس های لکنته می دهند .

حالا هم همین را می گویم:شعر های من مستقیم از دل زندگی من در آمده اند و فقط در صورتی که زندگی ام را یک "تفنن" فرض کنم،می توانم شعرم را تفننی بدانم.خب، خواندیدنی هم شعر مهرداد فلاح است و همان جور که مثلن شعر های کتاب "دارم دوباره کلاغ می شوم"،حاصل زندگی من بوده و ضرورت وجودی شان را از همین زندگی کسب کرده اند،خواندیدنی ها هم همین جورند .

این که شکل و شمایل خواندیدنی کمی عجیب و غریب شده،معنی اش آن نیست که این ها از کرات دیگری نزول کرده اند!من این جور شعر نویسی را از دور و برم و زندگی ذهنی و عینی ام گرفته ام و اتفاقن خواندیدنی را خیلی اصیل تر از خیلی چیز های ظاهرن "خودی" تر  می دانم.چرا؟چون نسبت و فامیلی ِ این نوع دیدن و اندیشیدن و حس کردن  و زبان ورزی را با زندگی امروزم که یک جور زندگی ِ توامان و درآمیخته است،بیشتر از مثلن غزل نویسی و یا حتا شعر نویسی به سیاق ده سال ِ پیشم می دانم.

خواندیدنی ذات نوشتار را برملا می کند.ما معمولن فراموش می کنیم که حروف و نشانه های نوشتاری خصلتی گرافیکی دارند.در خواندیدنی این ویژگی رو می آید و کلمه با جسم و جانش نقش ایفا می کند.فرق عمده ی خواندیدنی با شعر سطری در این است که در خواندیدنی سطر اول و دوم و...آخر نداریم و شما می توانید شعر را از هر جا که نگاه تان را جذب می کند،بخوانید و لذت ببرید. دیگر این که فرم بصری در خواندیدنی، ریشه در حرکت زبان دارد.یعنی شهود اصلی این نوع شعر، کشف فرم دیداری از دل زبان کلامی ست.البته در برخی خواندیدنی ها، موتیف های بصری و گرافیکی می توانند استقلال خودشان را هم حفظ کنند.با وجود این ، در خواندیدنی هم قیافه ی شعر عوض شده و هم ریخت گرافیک.بعد هم هر خواندیدنی به صورتی ست که می شود چند شعر سطری از آن برداشت کرد.

شعر پیشرو و رادیکال در هر دوره ای،با تغییر الگوهای زبانی و بیانی شعر ِ پیش از خودش، می کوشد تعریف تازه ای از شعر ارایه دهد. نیروهای فرهنگی مسلط ، همیشه در پی آنند که قلمرو تعریف را از آن خودشان کنند و از قبل مشخص سازند که شعر یا دیگر هنر ها و اصلن اندیشه ورزی و ...در کدام قالب ها قرار می گیرند.این جوری می توانند قدرت شان را به رخ بکشند و ناگفته اعلام کنند:"این ماییم که می گوییم چه چیزی شعر است و چه چیزی شعر نیست"!این جاست که یک شاعر منتقد و پیشرو،پا پیش می گذارد و با آفرینش "شعر به قیافه ی دیگر"،جلوی هژمونی غالب می ایستد.مهرداد فلاحی که امروز دارد شعرهایی با نام "خواندیدنی" می سازد،با فلاحی که پانزده سال پیش "چهار دهان و یک نگاه" را می سرود،آن قدر فرق کرده که قیافه و محتوای شعر های امروزش هم با آن شعر ها متفاوت باشد.این طبیعی ست یا آن که چون در دوره ی شعری قبلی ام توانسته بودم برای خودم سبکی ویژه دست و پا کنم ،تا آخر عمرم چارچنگولی می چسبیدم به همان سبک؟   

نکته ی دیگری که بد نیست اشاره ای به آن بکنم،این است که خواننده ی آشنا به سیر شعر های من،می تواند رد پای خواندیدنی را در کتاب های پیشینم و به ویژه در "بریم هواخوری" ببیند.منظورم این است که خواندیدنی،همین جور ناغافل و از آسمان نازل نشده است! من به تدریج متوجه امکانات بی نظیری شدم که در نوشتار فارسی وجود دارد و هم چنین فضای ارایه ی شعر برایم روز به روز پر اهمیت تر شد و وقتی دیدم برخی شعر هایم دارند از این امکانات در جهت معنازایی بیشتر بهره می گیرند،نترسیدم و مانعش نشدم .خلاصه این که خواندیدنی،محصول زندگی در زمانه ای ست که ما در لحظه ی واحد،ناگزیرم با تمام حواس مان با پدیده ها رو در رو شویم.پس عجیب نیست اگر که این نوع شعر،در قیاس با شعر کلاسیک پیچیده تر باشد؛ همان گونه که انسان امروز بسیار پیچیده تر از انسان کلاسیک است.گاهی به شاعران کلاسیک مان غبطه می خورم که دنیا از دید شان چه قدر ساده بوده.غزل های سعدی یا مولانا را که می خوانی،می بینی مدام یا دارند وصف معشوق شان را می کنند یا می نالند که بهشان بی اعتنایی می شود!

 

هژمونی غالب فرهنگی در عرصه ی جهانی که در رابطه ای دو سویه با بازار است، همیشه در صدد است که "هنر" را به "فرهنگ" بدل کند؛چرا که هنر همیشه غیر قابل پیش بینی،طغیانگر و رادیکال بوده است و فرهنگ امری کنترل پذیر و خنثی.در واقع فرهنگ،نوعی هنر مصرفی ست که قابلیت های رادیکالش را از دست داده و می تواند به عنوان کالایی فرهنگی مصرف شود.فکر می کنید چیزی که هنر را از فرهنگ جدا می کند،چیست؟به عبارتی،چه تفاوتی بین یک شاعر و یک ادیب وجود دارد؟

 

آفرین! خودت که تفاوت ها را گفتی.مثلن بخش عمده ای از شعر کلاسیک و حتا شعر محافظه کار ِ امروز ما را این فرهنگ مسلط می تواند به راحتی برای مقاصد خودش به کار بگمارد .اغلب شعر های سهراب سپهری متاسفانه خیلی زود به خوراک رسانه ای بدل شده. این ویژگی (پیش بینی ناپذیری)، خیلی در کار هنری خلاق اهمیت دارد.در حالی که در شعر های شاعران متوسط و همگام با هژمونی فرهنگی غالب،چنین چیزی دیده نمی شود.هم چنین، شعر پیشرو یاغی و سرکش است و باز هم در شعر های معمولی، تنها چیزی که محلی از اعراب ندارد،سرکشی ست.

هنر خلاق سنت شکن است و هنر متوسط متکی به سنت.سنت ها ستون های فرهنگند و وقتی شاعر پیشرو به این ستون ها در کارش یورش می برد،داد و هوار اهل سنت بلند می شود که فلانی دارد تیشه به ریشه ی شعر فارسی می زند.مگر در زمان نیما،چنین فریادهایی از دهان بسیاری و از جمله ادیبان بزرگی چون ملک الشعرای بهار بلند نشده بود.

معمولن ادیب در چارچوب های تعریف شده و راه های شوسه کار می کند و می تواند به آسانی استاد دانشگاه شود!حتا لباس پوشیدن یک ادیب هم جوری ست که کسی نمی تواند یقه اش را بگیرد.همه چیز یک ادیب با هژمونی فرهنگی حاکم همنوایی دارد.در حالی که یک هنرمند، اصلن رفتارش پیش بینی پذیر نیست.هنرمند خودش قواعد بازی را تعیین می کند و این قواعدی که او در کارش بنیان می نهد، می تواند بعد ها به قواعد مورد پذیرش عام تبدیل بشود یا نشود.اصل در کار هنرمند،نوآفرینی ست .

 

از نگاه من فرم و محتوا در هنر رابطه ای دیالکتیکی با هم دارند.دگرگونی فرم در خواندیدنی کاملن مشهود است،اما به نظر می رسد که به لحاظ محتوایی، چنین جهش رادیکالی در آن روی نداده.من به یاد دارم که در کتاب " دارم دوباره کلاغ می شوم"،این تحول هم در فرم و هم در محتوا رخ داده بود.

 

به نظرم این حرف درست نیست و اگر نمی رنجی ، باید بگویم این برداشت، در جداخوانی و جدابینی این دو توسط تو ریشه دارد.یعنی تو می آیی و در خواندیدنی که تمام اهمیتش در این است که با محتوا ( در این جا زبان کلامی) فرم دیداری می سازد ، جوری برخورد می کنی که انگاری محتوایش فقط آن افق های معنایی مستتر در گزاره های کلامی اش است. این جور مواجهه با خواندیدنی ، یعنی خواندن رایج شعری که خواندنی دیگر و نامعمول می طلبد : خوابینش!

آیا این دخل و تصرف خواندیدنی در تعریف شعر، خودش انقلابی در قلمرو محتوا نیست؟آیا این تغییر اساسی در نحوه ی شکل گیری و حتا شکل ارایه ی شعر که صفحه را به صحنه بدل کرده ، انقلابی در حوزه محتوا نیست ؟   

 

خب! بله! اما تمام گزاره هایی که از دل خواندیدنی ها می شود بیرون کشید، ساختار محتوایی  مشابهی با مثلن شعر های "از خودم" شما دارند. در واقع حرف من این است که وقتی شما جمله را به بستر جدیدی از رنگ و گرافیک می کشانید، آیا لباس ساختاری دیگری نمی خواهید تن شان کنید؟ منظورم در جملات است. اما سوال دیگر:کم توجهی ناشران به انتشار مجموعه های شعر را به چه علت می دانید ؟ در حالی که آثار داستانی بازار خوبی دارند و البته اغلب این آثار شاید به لحاظ هنری ، خیلی با کیفیت به شمار نیایند. با این حال ، می بینیم که همین آثار همیشه بیشترین جوایز ادبی را به خود شان اختصاص داده اند.

 

این رشته سر درازی دارد که من به سهم خودم، کم و بیش و این جا و آن جا، به آن اشاره هایی کرده ام. من چون خودم شاعرم ، اگر بیایم و بگویم که صنعت نشر ما در سه دهه ی گذشته، کم ترین کاری در حق شعر پیشرو نکرده ، می گویند فلانی به شعر تعصب دارد و نباید حرفش را جدی گرفت. یکی از دروغ های بزرگی که در سال های اخیر در فضای رسانه ای و در نشر ما شیوع داشته ، این است که شعر امروز خواننده ندارد . من می پرسم وقتی کتاب های شعر در تیراژ اندک و به شکلی غیر حرفه ای چاپ و گاه اصلن توزیع هم نمی شود و کم ترین تلاش تبلیغی هم روی آن ها نمی شود ، شما از کجا فهمیده اید که شعر خواننده ندارد ؟! اگر شعر خواننده ندارد،پس چرا ناشرانی مثل "چشمه" شب شعر می گذارند ؟! این هم از آن چیز های خنده دار است که ناشرانی که هیچ کوششی برای ارایه ی شعر نسل امروز نکرده اند ، مدام می خواهند جوری وانمود کنند که گویی پدر خوانده ی شعرند!

ناشران ما عادت کرده اند کار بی دردسر بکنند و تو می دانی که شعر همه اش دردسر است. ناشران ما دنبال سود های بی زحمتند و روی چیزی سرمایه می گذارند که سود سریع و آسان داشته باشد و شعر ( آن هم شعر خلاق و سنت شکن )، برای این که جایش را باز کند و خواننده هایش را بسازد و گاه حتا بیافریند ، به وقت و فضای کافی نیاز دارد . اصلن هرکار خلاقی در هر ژانر هنری این طور است . آیا جامعه و نشر ما این وقت و فضا را به شعر ما داده است ؟ معلوم است که نه. شما کدام ناشری را می شناسید که برنامه ای برای شعر در چارت کاری اش تدارک دیده باشد ؟این هایی هم که کتاب شعر چاپ می کنند،عموما کارگزارند (یعنی پول از مولف می گیرند) و تازه کارگزاران خوبی هم نیستند ؛چون در توزیع کتاب کمکی نمی کنند!  

خلاصه ، دست هایی در کارند که شعر پیشرو را سرکوب کنند و مجال زندگی را از آن بگیرند.من دو دهه است که دارم در این مملکت گل و بلبل، در بدترین شرایط معیشتی کار شعر می کنم  و تا حالا ندیده ام دستی از آستینی در آید و بگوید این شاخه گل را بگیر !

اما من گمان می کنم وضع برای داستان خلاق و پیشرو هم به همین منوال باشد.چاپ کردن یک مجموعه داستان و یا یک رمان پیشرو هم کاری بسیار دشوار است و کم تر ناشری روی چنین کتاب هایی کار می کند.اما ترویج نوعی سلیقه ی "بازاری" در جوایزی که در نظر می گیرند،کاملن مشهود است.من نمی خواهم همه را به یک چوب برانم ، ولی جدا از موارد استثنایی، روال جاری همین است که می بینیم.

 

بله! گاهی هم که سرمایه گذاری یی از سوی ناشر در کار است، عمومن یا کارهای تثبیت شده ای مثل حافظ و شاملو و فروغ و... است یا آثاری متحجر و عقب مانده.جالب این که فضای روشنفکری ایران ، همواره در پیوندی تنگاتنگ با ادبیات بوده است؛ از میرزاده عشقی در دوره مشروطیت گرفته تا هدایت ونیما و آل احمد و شاملو و ... به نسبت این گروه ، هنرمندان دیگر عرصه ها نظیر سینما ، نقاشی ، تاتر و ... چنین نقش تعیین کننده ای نداشته اند. در حالی که مثلن در آمریکا اورسن ولز کارگردان و هنری میلر نویسنده ، هر دو مهم و تاثیر گذار بوده اند در فضای روشنفکری آن جا یا فیلم سازانی مثل فلینی و پازولینی و گدار در اروپا.بسیاری از پژوهش های فلسفی و انتقادی در اروپا و آمریکا بر مبنای آثار سینمایی ، نقاشی ، موسیقی و ... شکل گرفته است.از آدورنو و مارکوزه گرفته تا ژیژک و بوتبی.چرا در ایران ماجرا به گونه ای دیگر بوده است؟

 

خب،اول باید چیزی تاثیر گذار باشد در جامعه ای تا این و آن بیایند در باره اش کار بکنند.آن جا ها که تو می گویی،سینما و تاتر و نقاشی و موسیقی شان واقعن حرف داشته و به همین علت،آدم های اندیشمند را به خودش جلب کرده و دامنه گفت و گو را حتا به حوزه رسانه های عمومی هم کشانده.اصولن کشور های غربی از ما عینی گرا تر بوده اند و هنر های شان هم این خصیصه را بیشتر نشان می دهد.هنر اول در ایران (دست کم تا سی سال پیش) شعر و بعد هم داستان بوده و آدم های خلاق تر این دو ژانر هم طبعن روی فضای روشنفکری ما بیشتر تاثیر داشته اند.این وضع در سال های اخیر کمی تغییر کرده یا به نظر می رسد که در حال تغییر است.الان فیلم سازان مهم ما هم نقش دارند در جریان های روشنفکری جامعه.یک زمانی شعر فارسی وظایف بسیاری بر دوشش بوده که حالا این وظایف ساقط شده و شعر الان به این دلیل اهمیت دارد که "شعر" باشد.این امر برد اجتماعی شعر را کاهش داده است و احتمالن در آینده این حالت شدت هم خواهد گرفت.

 

هدایت زمانی گفته بود که ترجمه ی آثار برتر و مدرن دنیا تا حد زیادی می تواند به غنای ادبیات معاصر ما کمک کند و جمالزاده هم بر ارتباط با ادبیات غرب تاکید کرده بود. وضعیت ترجمه آثار هنری را در ایران چه گونه می بینید ؟ در سال های اخیر ، شاعران و نویسندگان و حتا نظریه پردازان بسیاری از طریق ترجمه به ما معرفی شده اند؛ کسانی چون جان بارث،موریس بلانشو ،  ریچارد بروتیگان ، جویس کرول اوتس و ...با این توضیح که در ترجمه های ادبی هم برتری با آثار داستانی و نمایشی ست.

 

ولی من در سال های اخیر، در زمینه ی سینما هم آثار بسیاری دیده ام که به فارسی ترجمه شده یا در زمینه نظریه پردازی ادبی و فلسفه.واقعیت این است که چه در دنیای امروز و چه در دنیای قدیم ، ترجمه واقعن کارساز و دگرگون کننده جوامع بوده.به نظرم از ترجمه و داد و ستد اندیشگی و هنری، هرگز کسی ضرر نمی کند.من یکی احساس نزدیکی و درک و شناختم از انسان های جوامع دیگر را مدیون همین آثاری هستم که دیگران زحمت ترجمه اش را کشیده  و به دستم داده اند.درست است که گاه آثار کم نظیر، خیلی بد و حتا نادرست ترجمه می شوند، ولی این از ترجمه نشدن کارها که بهتر است .

خواندن آثار هنری برجسته ای که در جاهای دیگر دنیا تولید می شود،افق دید منی را که این جا دارم شعر می گویم و داستان می نویسم،باز و گسترده تر می کند و مرا از تحجر و کوته بینی نجات می دهد.به علاوه،این باعث می شود که من از کار های انجام شده  احتناب کنم و خیلی خوبی های دیگر هم دارد که کم و بیش می دانیم .

 اما یک خطر هم هست که باید ازش حذر کرد.جریان ترجمه گاهی می تواند ما را تنبل و حتا دچار خودباختگی کند.من خیلی ها را می شناسم که چون آثار بزرگ را خوانده اند، فکر می کنند خودشان آن ها را تولید کرده اند! صاحب فکر و هنر، کسی ست که خودش در جریان اندیشه و هنر دخالت فعال داشته باشد و دچار مصرف زدگی نشود.دیگر این که باید بکوشیم همان قدر که ترجمه می کنیم،داشته های خودمان را هم به دیگران بشناسانیم.مثلن در سال های اخیر، آن قدر که ما در ترجمه ی شعر عرب کوشیده ایم، برای شاعران و شعر خودمان دل نسوزانده ایم!  

 

نه! منظورم در ترجمه های ادبی بود. این که ما ترجمه های خیلی خوبی از آثار داستانی و نمایشی داشته ایم؛ مثل ترجمه های مهدی سحابی و سهیل سمی و مهدی غبرایی و ... اما در حوزه ی شعر نه! حتی در حوزه نظریه و فلسفه و سیاست هم ترجمه های کم نظیری داشته ایم؛ مثل ترجمه های مازیار اسلامی و صالح نجفی و ... اما باز هم به رغم ترجمه های بسیار ،هنوز آثار خیلی از نویسندگان و شاعران بزرگ دنیا یا اصلن ترجمه و منتشر نشده یا ترجمه اندکی از آن ها در دست است؛ رابله ، بنیامین ، هلن سیکسو و ... .علت چیست ؟

 

همان موقع که ما داریم اثری را ترجمه می کنیم، ده ها اثر برجسته در حال آفریده شدن است.این یک جریان زنده و پویاست  و این که چرا برخی هنرمندان بزرگ هنوز کارشان به فارسی در نیامده،سوالی ست که بهتر است از مترجم ها پرسیده شود، ولی یک علتش هم شانس و تصادف است به گمانم. مسلم این است که اثر ارزنده، نادیده و ترجمه نشده ( بر زمین) نمی ماند.به قول معروف "دیر یا زود دارد،ولی سوخت و سوز ندارد".

 

بسیاری از آثار سینمایی تولید شده در سال های اخیر،از داستان های معاصر فارسی اقتباس شده ، اما بیشتر این آثار غیر خلاق و کم جان بوده اند. این طور نیست؟

 

من به عنوان یک مخاطب پر و پا قرص هنر سینما و از آن سو در جایگاه یک داستان خوان پر شور،کم تر فیلم ایرانی دیده ام که از ضعف فیلم نامه رنج نبرد.این ضعف به ویژه در دیالوگ بارز است .حرف هایی که شخصیت ها در اغلب فیلم های وطنی بر زبان می رانند یا بسیار قالبی و کلیشه ای و یا آن قدر تصنعی و بی حس و حال است  که واقعن شنیدن شان طاقت سوز است! قاعدتن در آثاری که از روی رمان ها و داستان های معاصر اقتباس می شوند،این ضعف باید کم تر باشد.در حالی که متاسفانه چنین نیست. البته آثار درجه یکی هم آفریده شده از روی متن های ادبی در سینمای ما که خیلی خلاق بوده.برای مثال، من دو فیلم "گاو" و "دایره ی مینامهرجویی را که از داستان های غلامحسین ساعدی ساخته شده و یا فیلم "شازده احتجاب" فرمان آرا را از روی اثر گلشیری ، هنوز هم دوست دارم و از دیدن شان لذت می برم.فیلم "زیر پوست شهر" بنی اعتماد و یا "شهر زیبافرهادی را تازگی ها دیده و بسیار لذت برده ام .این فیلم ها که رویکردی واقع گرا به مسایل اجتماعی روز دارند،بدون این که دچار کلیشه پردازی شده باشند،بیننده را درگیر و مجاب می کنند و اتفاقن مشکل دیالوگ هم ندارند. فیلم "سگ کشی" بیضایی هم از این نظر قدرتمند بود و برخی آثار دیگر که الان حضور ذهن ندارم.

به نظرم اگر داستانی که فیلم ساز می رود طرفش،ارزش ادبی داشته و فیلم نامه نویس هم توانا باشد، هیچ دلیلی ندارد که فیلم خوبی از آب در نیاید.گمان می کنم بخشی از مشکل سینمای ما، با رجوع فیلم سازان به متن های داستانی ِدر خور، خود به خود بر طرف شود.

 

خب! مهرجویی گاهی یک استثناست.او سراغ داستان های خوبی می رود اغلب. از ایبسن و سلینجر هم اقتباس کرده.اما باز هم مشکل دیگری هست. این که مثلن قدرت فیلم"شازده احتجاب" فرمان آرا، به هیچ رو با رمان "شازده احتجاب" گلشیری قابل قیاس نیست یا همین طور "پری" مهرجویی که خیلی از "فرنی و زویی" سلینجر فاصله دارد از نظر خلاقیت هنری.البته  این در سینمای اروپا هم هست. مثلن فیلمی که فیلیپ کافمن از رمان"سبکی تحمل ناپذیر هستی" کوندرا ساخته، واقعن در حد اثر میلان کوندرا نیست. بگذریم.در میان شاعران ،نویسندگان و هنرمندان معاصر ایرانی ، آثار چه کسانی را خلاقانه و پر بار می دانید و چرا ؟

 

خیلی ها را قبلن خیلی دوست داشتم و حالا یا اصلن دوست ندارم و یا از میزان علاقه ام بهشان کم شده.از آن طرف ، برخی را پیش تر دوست نداشتم،ولی حالا خیلی دوست شان دارم.خب، این طبیعت آدمی ست دیگر! برای منی که دستی در شعر دارم،شعر و شاعری پر اهمیت تر است که وقتی کارش را می خوانم،کمکم کند و برانگیزاندم تا دست به نوآوری بزنم در شعر خودم.اثر ادبی برجسته،اثری ست که افق دیدم را گسترش دهد و از نظر زیبایی شناختی، به گونه ای باشد که بهش غبطه بخورم و با خودم بگویم ای کاش این را من نوشته بودم.

بگذار بی تعارف باشم.سخت است و آسان،"ترین" ها را دست چین کردن.سخت است چون می ترسیم نکند حقی ناحق شود و هنرمند و اثری که خلاق است،از قلم بیفتد و آسان است چون می شود در دام این بازی رسانه ای افتاد و روی همان ها انگشت گذاشت که همه می گذارند.پس من از آن بزرگان حرفی نمی زنم و ترجیح می دهم از نسل خودم و یا حتا از هنرمند های جوان تر و ناشناخته تر اسم  ببرم که با خواندن تک و توک آثار چاپ شده و نشده شان،جان و جمالم تازه می شود و حس می کنم این جوری به آینده نزدیک ترم .  

 

آیا کتاب تازه ای در دست یا آماده ی چاپ دارید ؟

 

بله ، دو کتابم قرار است به زودی توسط نشر نوید شیراز چاپ شود . یکی با نام "و شاعر از آسمان به خیابان قدم گذاشت"، که نقد و تحلیل و بررسی هایم را در باره تحولات شعر فارسی در سال های اخیر ( با تاکید بر جریان های پیشرو شعری در دهه ی70) در بر می گیرد . تعدادی از مباحث طرح شده در این کتاب در سال های نیمه دوم دهه ی 70 در نشریات ادبی آن سال ها منتشر شده است و کوشش های مرا در زمینه ی تبیین الگو های بیان شعری تازه نشان می دهد. بسیاری از علاقه مندان به این مباحث، بارها از من جویا می شدند که چرا نوشته های تئوریک تو در کتابی چاپ نمی شود ؟ تو می دانی که من همان قدر که در شعرنویسی فعال بودم ، در زمینه ی توضیح و تبیین مسایل شعر هم فعالیت می کردم. خوشبختانه نشر نوید شیراز، به همت دوست شاعرم "هادی محیط"، بالاخره به این انتظار طولانی پاسخ داد . من در تدوین این کتاب ، چندان در متن آن مقاله ها و نوشته ها دست نبردم و گذاشتم رنگ و بوی خاص آن دوره، هم چنان در کتاب حس شود.

کتاب دیگرم ، گزینه ای از 7 دفتر شعرم و در واقع شمایی از کارنامه ی شعری ام را شامل می شود با عنوان "شناسنامه های تازه می خواهند کلمات". شعر های این گزینه ، به ترتیب از دفتر های"تعلیق"،"این خواب پر از پرتگاه"،"در بهترین انتظار" ، "چهار دهان و یک نگاه"،"دارم دوباره کلاغ می شوم"،"از خودم"و"بریم هواخوری" انتخاب شده است . اما مجموعه ای منتخب ،از گفت و گو هایم در باره ی شعر و  شاعران امروز هم آماده دارم با نام "من قد کشیده است" و هم چنین، آخرین دفتر شعرم "بریم هواخوری" که نشر الکترونیکی شده، اما هنوز به صورت کتاب کاغذی منتشر نشده (به همان دلایلی که قبلن ازش حرف زدیم ).برای چاپ آخرین کارهای شعری ام (خواندیدنی ها)  هم منتظرم که ناشری پیشقدم شود و آستین بالا بزند!

راستی ، شعر بلند "زوزه" ی آلن گینزبرگ هم که من و تو باهم ترجمه اش کرده ایم ، توسط نشر آفرینش در حال چاپ است که به گمان من تجربه ی موفقی در ترجمه شعر آوانگارد آمریکاست.

 

در مورد جایزه های ادبی چه نظری دارید؟ شنیده ایم که از داوری در "جایزه ی شعر نیما" کناره گیری کرده اید.

جایزه ی ادبی ، فی نفسه چیز بدی نیست. حتا گاهی نتایج خوبی هم دارد . اگر فضا و پس زمینه ی کار درست باشد ، این جور جایزه ها می تواند توجه بیشتری در جامعه ، نسبت به کسانی که آثار خلاق می آفرینند، برانگیزد. این توجه می تواند راه رشد هنری افراد را آسان سازد و علاقه و میل بیشتری به کار در آنان به وجود آورد.

 اما اگر جایزه را برای این برگزار کنیم که واقعیت نابه سامان فعالیت ادبی را در کشور بپوشانیم ، آن وقت است که باید عطای این جور جایزه ها را به لقای شان ببخشیم .آن چه در سال های اخیر در این زمینه در کشور رخ داده ، به نظر من چنین کارکردی داشته و بنابراین نمی شود به عنوان کاری حرفه ای و تاثیر گذار به آن نگاه کرد.

من در بیانیه ای که در مورد کناره گیری ام از داوری در "جایزه ی شعر نیما" انتشار داده ام در فضای اینترنت، مختصر و مفید به وضع اسفناک جایزه های شعر اشاره کرده ام.

+ مهردادفلاح