
شعری که چهره بسیار دارد در سایت اثر
کناره گیری از هیات داوری "جایزه ی شعر نیما"
خوانش ِ واکاوانه ی یک خواندیدنی
بیایید یکی از خواندیدنی ها (مثلن "دیوانگی ِ من بافته ی زنجیری") را واکاویم و به شکل یک شعر سطری و معمول باز خوانی کنیم و ببینم به کجا ها می رسیم . می خواهم در تبیین ِ چرایی ِ رسیدن به خواندیدنی ، راهی نشان تان دهم که مرا با خودش برد و از شعر سطری رایج رهایم کرد. ابتدا این خواندیدنی را بار دیگر می خوابینیم و سپس گزاره های موجود در آن را بیرون می کشیم:
دارای زیادی بزرگ می تازد
رای زیادی بزرگ می تازد
دارای زیادی بزرگ می بازد
رای زیادی بزرگ می بازد
دارای زیادی بزرگ می تازد می بازد
رای زیادی بزرگ می تازد می بازد
دارای زیادی بزرگ می بازد می تازد
رای زیادی بزرگ می تازد می بازد
رای زیادی بزرگ می بازد می تازد
دارای و برهمن و من ...
رای و برهمن و من ...
دانای جوانی نوای خوشش را سوختبار ِ آتشی از تاریک می کند
نای جوانی نوای خوشش را سوختبار ِ آتشی از تاریک می کند
دانای جوانی نوای خوشش را سوختبار ِ آسمان ِ خواب های سوزنی که بنفش(زنی که بنفش)
نای جوانی که نوای خوشش را سوختبار ِآسمان ِخواب های سوزنی که بنفش(زنی که بنفش)
دانای جوانی نوای خوشش را سوختبار ِ آسمان ِ ابرهای گس ِ تمام رنگ
نای جوانی نوای خوشش را سوختبار ِ آسمان ِ ابرهای گس ِ تمام رنگ
دانای جوانی نوای خوشش را سوختبار ِ آسمان ِ خواب های سوزنی که ول توی برف (زنی که بنفش)
نای جوانی نوای خوشش را سوختبار ِ آسمان ِ خواب های سوزنی که ول توی برف ( زنی که بنفش )
آسمان ِ ابرهای گس ِ تمام رنگ
آسمان ِ خواب های سوزنی که بنفش ول توی برف
آسمان ِ خواب های سوزنی که ول توی برف بنفش
دانه دیدن دارد
نه دیدن دارد
دیدن دارد دریایی که از ژل و لعاب آب می خورد
نه دیدن دارد دریایی که از ژل و لعاب آب می خورد
دیدن دارد دریایی که از ژل و لعاب آب می خرد
نه دیدن دارد دریایی که از ژل و لعاب آب می خرد
دیدن دارد دریایی که از ژل و لعاب آب می خورد می خرد
نه دیدن دارد دریایی که از ژل و لعاب آب می خورد می خرد
دیدن دارد دریایی که از ژل و لعاب آب می خرد می خورد
نه دیدن دارد دریایی که از ژل و لعاب آب می خرد می خورد
دیدن دارد دلی که لال می تپد
نه دیدن دارد دلی که لال می تپد
دیدن دارد دریای دو چندان داد !
نه دیدن دارد دریای دو چندان داد !
دیدن دارد دریای دو چندان هوار !
نه دیدن دارد دریای دو چندان هوار !
دیدن دارد دریای دو چندان داد ! هوار !
نه دیدن دارد دریای دو چندان داد ! هوار !
دیدن دارد دریای دو چندان هوار ! داد !
نه دیدن دارد دریای دو چندان هوار ! داد !
دانش به شکل خودش می میرد
دانش به شکل خودش می گیرد
دانش به شکل خودش می سازد
دانش به شکل خودش می گیرد می سازد می میرد
دانش به شکل خودش می گیرد می میرد می سازد
دانش به شکل خودش می سازد می میرد می گیرد
دانش به شکل خودش می سازد می گیرد می میرد
دانش به شکل خودش می میرد می گیرد می سازد
دانش به شکل خودش می میرد می سازد می گیرد
دانش ! جواب ِ چراهای آرواره را جور چه می کنی ؟
جواب ِ چراهای آرواره را جور چه می کنی ؟
دانش جویی ست که می رود لی لی کنان
جویی ست که می رود لی لی کنان
دانشجویی ست که می رود لی لی کنان
دانش جویی ست که می رود دیوانه باز دارد ریشه می کَند
دانشجویی ست که می رود دیوانه باز دارد ریشه می کَند
دانش جویی ست که می رود دیوانه باز دارد ریشه می کَند می کُند
دانش جویی ست که می رود دیوانه باز دارد ریشه می کُند می کَند
دانشجویی ست که می رود دیوانه باز دارد ریشه می کَند می کُند
دانشجویی ست که می رود دیوانه باز دارد ریشه می کُند می کَند
دانش به شکل آتشی که نمی شود دوستش داشت
به شکل آتشی که نمی شود دوستش داشت
دانش به شکل آتشی که نمی شود دستش زد
به شکل آتشی که نمی شود دستش زد
دانش به شکل آتشی که نمی شود دستش زد دوستش داشت
دانش به شکل آتشی که نمی شود دوستش داشت دستش زد
به شکل آتشی که نمی شود دوستش داشت دستش زد
به شکل آتشی که نمی شود دستش زد دوستش داشت
دیوانه باز دارد ریشه می کَند
دیوانه باز دارد ریشه می کُند
دیوانه باز دارد ریشه می کَند می کُند
دیوانه باز دارد ریشه می کُند می کَند
دلی دیوانه باز دارد ریشه می کَند
دلی دیوانه باز دارد ریشه می کُند
دلی دیوانه باز دارد ریشه می کَند می کُند
دلی دیوانه باز دارد ریشه می کُند می کَند
زدنی تر از بندی که بر دست
زدنی تر از بندی که پا می شود
زدنی تر از بندی که بر دست پا می شود
زدنی تر از بندی که پا می شود بر دست
زدنی تر از نیزاری که باد برش داشته
نیزاری که باد برش داشته
نخستین دریافت ، گویای آن است که با گزاره های تکرار شونده ی فراوانی رو به روییم که البته ، هر یک با دیگری تفاوت ریز و ظریفی دارد و به گونه ای ویژه ، معنازایی می کند.بدم نمی آید این منشعب شدن گزاره ها را از گزاره های همسایه در خواندیدنی ، نوعی تداعی تازه بینگارم و نامش را "تداعی شاخه ای" بگذارم.
خب ، پیداست که با هشت بند که می توان هریک را شعری جدا دانست و یا بند های به هم پیوسته ی یک شعر نسبتن بلند مواجهیم ( قابل توجه آنانی که مرا متهم می کنند در خواندیدنی ها عطای شعر را به لقایش بخشیده ام !) .بگویم که این تقدم و تاخر در چینش گزاره ها و بند ها یکسره دلبخواهی ست و در متن، هیچ عاملی جز نگاه و انتخاب خوابیننده ، در این امر تاثیر ندارد. نخستین چیزی که به ذهن می رسد ، این است که این خواندیدنی توانسته سه صفحه شعر را در یک نیم صفحه بگنجاند ( به این می گویند صرفه جویی جانانه! ) و به دیگر زبان ، هشت شعر را به صورت یک شعر در آورد .پیش تر هم گفته ام که خواندیدنی را می توان "شعری چند شعری" نامید .
نکته ی دیگر این که وجه فرمالِ دیداریِ خواندیدنی ، امتیازی ست که در شعر سطری معمول و پلکانی مفقود است. برخی خرده گرفته اند که وجه دیداری خواندیدنی ، خیال خواننده را در خودش منحصر می کند . این برداشت دقیق نیست. هر یک از گزاره های آمده در خواندیدنی ، هم چنان می تواند قوه ی تصور خوابیننده را فعال سازد و فرم دیداری کار ، چیزی علاوه بر تمام آن تصویر هایی ست که در گزاره ها نهفته . من که نیامده ام مابه ازای تصویری گزاره هایم را نقاشی کنم ( و اصلن چنین چیزی جدا از مضحک بودن ، شدنی هم نیست )!
گفته ام که فرم های دیداری خواندیدنی، "زبان زاد " است و این چیزی ست که بسیار اهمیت دارد در رفاقت با این گونه شعر. نمونه اش همین خواندیدنی ست که با کم ترین خرج ِ هوش ، می شود پی برد که این نقشه ی پر پیچ و خم ( و شاید یک جور عکس برداری ِ ناخودآگاه از منطقه ای دوردست و ناشناخته در کیهان ِ زبان ) ، حاصل قدم زدن گزاره ها بر صفحه ی کاغذ ( و در این جا البته بر صفحه ی نت ) است و این شاخه شاخه شدن ِ بسیار ، انگار نوعی زاد و ولد زبانی . خواندیدنی شجره نامه ی زبان است.
نکته ی آشکار دیگر ( دست کم در مورد این کار ) ، صورت های متضاد گزاره ها در کنار هم است؛ بی که هیچ یک از آن ها بر دیگری برتری ( معنایی ، فرمال یا زیبا شناختی ) داشته باشد. زبان فارسی در وجه نوشتاری هم ظرافت و ظرفیت ناشناخته ی بسیاری برای معنا زایی دارد که اگر شاعر کشفش نکند که کند ؟!
همه ی این ها که حرفش به میان آمد تا کنون ، متوجه کلمه و زبان کلامی بود . به این معنا که اصل آفرینش خواندیدنی، در زبان ریشه دارد و به همین علت هم من مایلم و مصرم که آن را در قلمرو تجربه های شعری بگنجانم؛ اما شعر به قیافه ی دیگر . موتیف های بصری نقش آفرین در خواندیدنی ، نظیر حجم و رنگ ، از حضور خلاق زبان و مولفه های زبانی چیزی کم نمی کند.بنابراین ، این خرده ای که برخی گرفته اند که خواندیدنی "شعر کُش" است ، موجه نمی نماید. من موافق کسانی هستم که معتقدند عناصر دیداری در خواندیدنی ، ساحتی دیگر از تجلی نوشتاری شعر را منور و رنگین کرده است.
تاکنون تمام این پنجاه و چند خواندیدنی که در هواخوری آمده ، ابتدا روی کاغذ شکل گرفته اند؛ با همه ی وجوه فرمال شان و سپس ، وقتی خواسته ام آن ها را در فضای رایانه ای بسازم ، درگیر رنگ و حجم شده اند. این جا هم ( مثل نوشتن بر کاغذ ) رها و غریزی و در همان حال متکی بر ذوق و سلیقه و تجربه ام کار کرده ام . آن قدر اتود می زنم تا سیمای دیداری خواندیدنی نیز مجابم کند.
گمان می کنم خواننده ی شعر در مواجهه با خواندیدنی (در مقایسه با شعر سطری رایج)، کمی بیشتر به هوش و آفرینشگری نیاز دارد ( بیخود نیست که از خواننده، به خوابیننده تبدیل شده!) و میزان دخالت و گزینشگری اش،چه بسا به گونه ی چشمگیری بلندی بگیرد. این شاید برای خواننده ی معتاد به شعر رایج ، دشوار بنماید ، ولی وقتی به این بازی تن دهد،هیجان و لذتی که نصیب می برد ، زحمتش را جبران خواهد کرد .جالب است و قابل تامل که نخستین واکنش را به این گونه شعر ، کسانی نشان داده اند که شاعر نبوده اند . چرا ؟ شاید چون رهاتر با کار برخورد کرده اند و ذهن شان درگیر تعاریف و قواعد نبوده است .وقتی خوشش شان آمد و برانگیخته شدند،همین را کافی دیدند برای خوشامد گویی به خواندیدنی.نگران این نبودند که این و آن چه می گویند.آن چه خودشان کشف کرده بودند ، برای شان ارزشمند تر و مهم تر بود .
تردیدی نیست که خواندیدنی در ذات خود،مدعی و جسور است و من نمی خواهم در جایگاه یک مولف ، ریا ورزم و خودم را فروتن نشان دهم (فروتنم ؛ چون می دانم که مولف در هنر،فراتر از فرد هنرمند است). شاید همین ادعای مستتر در خواندیدنی باشد که برخی را چنین هراسان کرده. هرچه که باشد ، من یکی دلم نمی خواهد کسی را بترسانم!
...........
تینا پیر سرایی پرسیده :چرا سویه های حسی زبان در خواندیدنی خذف شده ؟آیا به واقع چنین چیزی اتفاق افتاده ؟من معتقدم بر عکس ، انرژی حسی و عاطفی خواندیدنی دوچندان شده. چون علاوه بر موسیقی درونی وبیرونی گزاره ها ،در این نوع شعر با موسیقی رنگ و خط و حجم هم درگیریم.برای مثال،در این گزاره: "دیدن دارد دریای دوچندان داد ! هوار!" آیا وجه حسی زبان نادیده گرفته شده ؟!تینا می گوید (هم چنان که رامین چمن) بد نبود ابتدا "بسترسازی" می شد برای مخاطب . مهر می گوید آیا هنرمند اصلن وقتش و امکانش را دارد که مثلن دوره بیفتد در کوچه و بازار و "نظر سنجی" کند به شیوه ی صدا و سیمای ما و ببیند آیا زمینه ی پذیرش وجود دارد در جامعه و بعد کارش را عرضه کند ؟! یادم می آید در همان اوان ارایه ی خواندیدنی ها ، علی مسعودی نیا هم تقریبن چنین چیزی در نقدش بر خواندیدنی طرح کرد.او نمی دانست این کارهایی که من هفته به هفته یا دوهفته یک بار در هواخوری می گذاشتم ، طی دو سال و به تدریج خلق شده بود . انگار هنرمند باید سرعت حرکتش را با سرعت حرکت منتقد یا مخاطب هماهنگ کند ! چیزی در درون هنرمند او را واداشته بدود و حالا او در جایی کمی دورتر ایستاده . خب، انصاف نیست به او بگوییم برگردد عقب . درستش این است که ما بدویم تا به او برسیم.
رضا جمالی حاجیانی هنوز می گوید مرغ یک پا دارد! مثلن می پرسد :آیا این نوع شعر را باید فقط دید؟ او عجول است و دقت نمی کند که من چه می گویم. وگرنه از نام "خواندیدنی" به همه ی پاسخ هایش می رسید.احسان مهدیان نگران خوشامد "غیر شاعران" به خواندیدنی ست. به نظرم این نگرانی موجه نیست. غیر شاعران ممکن است مثلن داستان نویس باشند (مثل خانم ثابتی که اولین مخاطب خواندیدنی بود که از خوشامدش نوشت و اتفاقن نوشتن او سبب شد که دوستان دیگر هم نظرشان را بنویسند در باره ی خواندیدنی) یا ... معلوم است که اهل هنر مخاطب خواندیدنی ست . تازه اگر یک "عامی" هم خوشش بیاید که جای نگرانی ندارد. او می گوید خواندیدنی هم چنان وام دار کلام است . بله ، من هم ادعا کرده ام در خواندیدنی ، همه چیز "زبان زاد" است و این از دید من حسن کار است . البته در برخی خواندیدنی ها نقش موتیف های دیداری پر رنگ تر است و می شود ادعا کرد که کار "دو زبانگی" دارد...
من فقط می توانم مثل هر کسی که با خواندیدنی رو به رو می شود، بکوشم چیزی علاوه کنم به آن چه مرا برانگیخته. قاعده و فرمول و مولفه ی مشخصی در قلمرو کار هنری یافت می نشود! همه چیز بر پایه ی حدس و گمان و ذوق شکل می گیرد و تجربه در آفرینش شعر (و در این جا خواندیدنی).این نوشتن ها گونه ای فضاسازی ست برای خواندیدنی تا قبراق تر و مهیاتر بازی کند. همه ی کوششم این است تا دریابیم که خواندیدنی، چه "تو" ها و چه "پهلو" ها که ندارد علاوه بر بر و روی خوب!این که نسترن مکارمی می گوید: "خواندیدنی چیزی فراتر از شعر است "، حرف حساب است ،اما من هم چنان مصرم که این شعر است که فراتر کشانده خودش را و چهره عوض کرده.خواندیدنی جایگزین شعر سطری نشده ،ولی به ما از راهی می گوید که از این پس شعر پیشرو به ناچار در پیش خواهد گرفت: درآمیختگی با هر چه!
همین نوشتن و گفتن مولف از "خواندیدنی" ، آیا یک جور "بستر سازی" نیست؟ گیرم که برخی دوستان ( کیمیا تاج نیا ، شبنم شیروانی و ...) معتقدند حرف مولف و نظر او در باره ی کارش ، به خوانش آزاد مخاطب لطمه می زند و برخی هم ( رامین چمن ، تینا پیر سرایی ،عباس قبادی و ...) بر این باورند که مولف باید پاسخ های شفاف و روشنی در باب چند و چون کارش به مخاطب بدهد. به نظرم هر دو در یک نکته ی ظریف ، هم رای اند و این طور گمان می کنند که حرف و نظر مولف در باره اثرش، "راست" تر و نزدیک تر به "حقیقت" است.این طور گمان می کنم که وقتی هنر "ریخت" عوض می کند ، حرف و حدیث بیشتری هم بر می انگیزد و گاه حتا هنرمند ناچار می شود پا به " گود" بگذارد و شاید بیشترین سخن را نیز همو بگوید . این جاست که آب گل آلود می شود و برخی که پاسخ های او را "شفاف" نمی یابند ، او را به طفره روی متهم می کنند و از آن سو ، حمایت و جانبداری وی از کارش ،سبب می شود که "خودنما" و "خود پرست" جلوه کند در چشم گروهی دیگر.من می گویم وقتی مولف از کارش می گوید ، دیگر در جایگاه مولف نیست ، بلکه در جایگاه یک و فقط "یک" مخاطب است و بس . پس حرفش نمی تواند "حجت" باشد و لزومن نزدیک تر به "حقیقت"( اگر که اصلن حقیقتی در میان باشد )! از سویی ، یادمان باشد که بخش عمده ای از هنر ، ریشه در ناخوادآگاهی و ناشناختگی دارد و بنابراین، در پی فرمول و قاعده ی علمی نمی توان بود در هنر...
این را نیز اضافه کنم که "خواندیدنی" فقط خواندیدنی ست و جای خودش را هم خودش دارد می سازد . شعر به صورت های قبلی هم حتمن از این به بعد گفته خواهد شد و در این تردیدی نیست. هم چنان که پس از نیما و انقلابش در شعر فارسی ،باز هم شعر کلاسیک گفته شده است و می شود . برخی تغییرات آینده را هدف می گیرند . در هنر هر گاه تحولی عمیق روی می دهد ، این تحول، آن چه را پیش از خود بوده ، به قلمرو "گذشته" می راند و این البته از ارزش گذشته چیزی نمی کاهد ،بلکه بر آن می افزاید و همین افزایش است که از دید من خلاقیت هنری را نشانه گذاری می کند. داوری در هنر (اگر که اصولن ممکن باشد ) با همین متر و معیار است که انجام می گیرد .همجواری ِ نو و کهنه را که نمی شود منع کرد . این همجواری ست که نو بودگی ِ نو را آشکار و کهنگی ِ کهنه را فاش می سازد...
رضا افشاری(هم چنان که ابوالفضل حسنی) نیز این "واکاوی" را بیش از آن که راهگشا باشد ، کدر کننده ی وجوه خلاقه ی خواندیدنی می داند. شاید چنین باشد ،ولی من این ریسک را تقبل کردم و کماکان بر این گمانم که این نوشته (گیرم هم چون عمل تشریح در پزشکی) ، پس از میراندن اثر ،برخی ساز و کار های نهفته در خواندیدنی را آشکار کرده و (دست کم ) مفتاحی شده برای گروهی از مخاطبان تا ورود ِ آسان تری به این قلمرو ناشناخته داشته باشند.
اما این سخن علی حسن زاده که "خواندیدنی" را ژانر تازه ای می داند، به واقع مرا به فکر فرو برد. شاید چنین باشد ،اما معتقدم که سرنوشت آن هم چنان با سرنوشت شعر گره خوردگی دارد .اسماعیل قنواتی هم وقتی می گوید" این کار شما یک شکل تازه از هنر است "،همین نظر را تایید می کند و این حرفی ست که پیش تر از این جلیل قیصری هم زده بود و برخی دوستان دیگر نیز.حسین علیزاده اشاره ی تیزبینانه ای به نقش "نگارش خودکار" در خواندیدنی کرده که بسیار نزدیک به چیزی ست که به واقع در خلق این نوع شعر روی می دهد و من به شخصه بسیار دوستش می دارم. این شیوه به من کمک می کند خودم و شعرم را از سیطره ی ذهنم برهانم و به ناشناخته هایم نزدیک تر شوم (هم چنان که این جوری، زبان تازه های خودش را بیشتر رو می کند ).مریم آزاد نیز به وجه جالبی پرداخته است. او می گوید : این اشعار و صورتگرایی دو وجهی شان،هم بر کارکرد کلمات تاکید دارد و هم بافتی از نشانه ها ست که مبنایش تمایز است. علاوه بر آن، شعر های شما مفاهیم خاصی را به وسیله ی همین صورتگرایی در ذهن آدم برجسته می کنند. این صورتگرایی به هیچ وجه تهدیدی برای محتوا و مفهوم نیست، بلکه با تمایز هر یک از آن ها،نقش پر رنگ تری به آن ها می بخشد.
اما برخی دوستان اصرار دارند که "خواندیدنی" را از قلمرو شعر برانند! مهدی حسین زاده که در اصل منکر هر نوع تازگی در خواندیدنی ست و مرا به "تصنعی" نوشتن متهم می کند. انگار یادش رفته که هر نوع آفرینشی ، در ذات خود عملی مصنوع است. بله ، خواندیدنی یکی از اشکال شعر دنیای فراصنعتی می تواند تلقی شود و من بسیار راضی ام که شعرم "تصنعی" جلوه می کند . این اتهامی کهنه است که همیشه بر پیشانی تجربه های تازه در هنر چسبانده اند.چه باک!
کیوان اصلاح پذیر ، ضمن تردید در شعر بودن خواندیدنی،خوانش یکه ای از این شعر به دست می دهد: "شکل ترسیمی، شباهت غریبی به یک کروموزم دارد و حیرت آور تر این که از لحاظ کارکردی نیز بر هم منطبق اند . نمی دانم شاعر به این نکته توجه داشته است یا نه ؟ اگر بدون توجه به این همانندی کار را انجام داده، باید بگوییم آفرین بر ناخودآگاه جمعی ! اما اگر به عمد چنین کرده ، گرچه از ارزش کار کم نمی شود، از حیرانی می کاهد . کروموزم از دو باز و دو اسید تشکیل می شود که در ترکیبی مارپیچی، هزاران ترکیب می سازند و تکامل را شکل می بخشند . در این جا نیز با کلماتی رو به روییم که در هم می پیچند و در هر ترکیب، معانی ای نو می آفرییند" . البته او می پرسد:" آیا این کروموزم های لغت که از هرسو که خوانده می شوند ، طرحی نو در می افکنند، فارغ از مولف می توانند تولید کننده ی ادراک و تخیل شوند ؟ "و خودش جواب می دهد که "به نظر می رسد کلمات تصادفی چیزی جز بازی پیچیده ی کلمات نیستند: همان که لفاظی نامیده می شود ."اگر منظور در وجه کلامی باشد که دست کم تعدادی از گزاره های موجود در اثر ، برای هر خواننده ای می تواند معناآفرینی شعری داشته باشد و بعد این که آیا با تصادف محض می توان به چنین بافت کلامی پیچیده و در عین حال شفافی دست یافت؟در وجه دیداری هم که این اثر دست کم برای خود این دوست تاویل پذیر بوده که او را به "وضعیت کروموزمی"رسانده!
"یکدیگری "تردید خود را در باره ی خواندیدنی با این پرسش به پایان می رساند که چرا "غیر شاعران" نخستین خوشامد گویان این نوع شعر بوده اند ؟در حالی که از دید وی ،شعر می بایست تاییدش را از اهل شعر بگیرد. م. ح عباسپور (گودو۵۴)در باره ی "تصنعی بودن"نظر جالبی دارد:"فکر می کنم میان این همه آشفتگی، ادعایی مضحک تر از این نباشد که شعر را محصول شهود و الهام ... این دست تعریف نشده ها بدانیم . شعر مثل مجسمه و ساختمان و ...قبل از هر چیز یک ساخته است ... از طرفی رد یا تایید کاری این چنین، چندان ساده نیست. چون هر موضع گیری هویت فرد را انگار رو می کند. اگرچه در مورد " خواندیدنی" قاعدتن باید نظر مخالف بیشتر باشد مگر این که منتقدان ما با خودشان صادق نباشند و یا این که بترسند( تو فکر کن ترس از لو رفتن) . در هر حال، اگر هم کار توسط من و امثال من رد شود، ایراد پیش از آن که به خواندیدنی بر گردد، شاید به خود ما بر گردد و پیشینه ی فکرمان و نحوه ی زیستن مان و ... از آن که ما هنوز به دنبال سایه ایم و چشمه و ... فهم و پذیرش کاری از این دست، نیازمند زندگی در شرایطی همسان است و همان طور که فبلن هم گفتم، خواندیدنی برای من بیش از هر چیز یادآور " بی همگی " بکت است و آدم اگر اهلش باشد، نباید از گفتن تبریک به نویسنده ی خواندیدنی ابا کند ."
مریم آزاد هم در دنباله ی سخنش ، نکته های ریزتری می گوید :"نوع گفتن و نوشتن فلاح، برخاسته از یک نوع اشتیاق (در مفهوم لکانی )است . یعنی با هیچ ابژه ای جز شعر ارضا نمی شود و این سوژه اصلن به دنبال ابژه ای به جز شعر برای تسکین اشتیاقش نیست ...مهرداد فلاح با پیچش "دال" ها و "مدلول"ها در هم دیگر، موضع ذهنی آدمی را عوض می کند .چیزی تبدیل به چیزی دیگر می شود..".خواندیدنی" شاید برای خود شاعر چندان در تداعی آزادش با کلمات اتفاق نیفتد، اما...نوعی زایش در کلاف کلمات او وجود دارد که مدام معنا را باز تولید می کند."