تبليغاتX
مهردادفلاح
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
مزایده
 

داشتم چه می گفتم ؟

ها! گفتم آن چه حالا در این کار ها ( کار های الانم در وبلاگ هواخوری ) می بینید ، در کتاب "بریم هواخوری" ریشه دارد . "بریم هواخوری" شش شعر بلند و چند شعر کوتاه در بغلش دارد که هم در شعر روایی فارسی حرف های دیگری برای گفتن دارد هم در قلمرو شعر کالیگراف...

نمونه اش همین کاری ست که می بینید:

 

 

 

Image and video hosting by TinyPic 

 

این یک تکه از شعر بلند " بز نامه " است . خود آن شعر به گونه ای ست که فرمی گسسته – پیوسته دارد و به یک روزنامه ی دیواری می ماند .البته این روزنامه ( بزنامه ) که در نیمه ی اول سال 83 ( گمان می کنم ) روی دیوار رفت ، ویژگی های مهم تری هم دارد  که بماند ...

این جا و در این مزایده ، خوانبیننده ی شعر هنوز از سطر خوانی رها نیست ، ولی دارد مقدمات رسیدن به این رهایی را تجربه می کند . این صفحه یا صحنه ، حرف های دیداری آشکاری دارد که در برخورد اول ، تمام نمای خود را در معرض مخاطب می گذارد . این جا ما با بالا و پایین و چپ و راست صفحه روبه روییم بیشتر تا با سطر اول و دوم و ... روایت را موتیف های بصری به شیوه ی خودشان پیش می برند نه گزاره ها و سطر ها. حتا می خواهم جرات کنم و بگویم که واژه ها و گزاره ها نیز به موتیف های بصری بدل شده اند و این همان اتفاقی ست که در کارهای خواندیدنی ام به عینه رخ داده است.

این جا رنگ هنوز خیلی بازی نمی کند در متن ، ولی هست ( گیرم سیاه یا خاکستری ).

حرف این نیست که شعر را به نقاشی برسانیم . نکته این است که قیافه ی شعر را نو کنیم و او را از مرز های مسلمی که قابش ( عذابش ) شده اند، برهانیم. چرا ؟ چون زیست انسان امروز می طلبد. همه ی تجربه ی من به من می گوید: تو مالتی مدیایی!

 

 

هستم!

قبول!

هستی ؟

 

**********************************************

 

نسرین اصانلو

 

فکر نمی کنم ملتی مدیا شدن به همین راحتی ها باشد. خود من هم وقتی کوچولو بودم خاستم یک کارهایی بکنم. این کارهایی هم که کردید حرکت جالبی است. ولی نمیدانم شاید ضعف از من باشد به مذاق من خوش نیامد. همیشه ی توی این فکرم که کاری نکنم که دایناسورها با نیما کردند پس قضاوت را میگذارم برای وقتی که کار خوبی در این حوضه ببینم.
نمیخاهم ذهنم را ببندم. ولی من با شعری را که بدون این بازی ها باشد بیشتر کنار می آیم. حتا دیوانه بازی های براهنی برایم قابل قبول تر است. آنجا که میگوید پیانو چی کار می کند! شاید کمی عقبم نه؟

 

 ابوالفضل حسنی

 

من هم امدم در این مزایده شرکت کنم!.....این جا دارند الهام را لایه بندی می کنند واین لایه بندی هر کدا مش می تواند راه به جای ببرد که با الهام در امیزد.... من حس می کنم یک تلاقی اینجا پی ریخته شده است ... بین الهام = پا دادن شعر به شا عر ...و الهام = اسم یک مونث یک چیزی هم که قدما به ان معتقد بودند: شعر الهه مند است اما من معتقدم که هر شا عر الهه مند است یعنی الهه ی شعری من با فلاح متفاوت است و همینطور با دیگران این الهام که از این الهه به من می رسد دست ساز خوده من است اصلن من ان را زاده ام ازکجا؟از شکم مجمو عه ی زیست شدگی خودم وحالا گاهی رو بروی هم می نشینیم و این الهه ی لامصب این الهام را می اندازد توی بغلم وبعد یک شعر به میلاد می رسد ....خب جالب شد پس ما الهه ی شعر به تعریف قدما نداریم ...ما داریم حرف از الهه ی هر شاعر می زنیم که اتکت خود ان شا عر است و هر وقت که می خواهد پا بدهد اول پای الهام را به میان می کشد وبعد خودش در شا عر می پیچد .....عجب زیرکی دارد مهر داد فلاح که این جا پای این الهام را با این شناسنامه به وسط کشیده است من که دست او را سالهاست خوانده ام باز هم می خواندم...

 

 

حسین دیلم کتولی

 

پدر همیشه معما است به بزرگی روح ومادر واقعا بانوی رویا است اما چرا الهام نام پشت پرده است کسی که در تمام خط ها جاریست دهان همه گفته ها بهصدای پنهان الهام استچه هرکه اهل عافیت باید حذر کند مثل ملیحه ها ...وشاید لکاته ها...نه می ترسم از اخطار چه جهان کوشش در متن را به ورطه می کشاند وخوف عاقبت اندیشی چه تابلو داستان نیست شاید حقیقت یک اعلامیه است علیه جنسیت...دریاچه ای که می تواند هر قطره اش تلخ باشد چون زهر یا غرق کندکوتاه قدی را که از متر بیشتر نیست....بازهم می شود کشف کرد جهان کلماتوشعر بزرگ است ...

 

 

جلیل قیصری

 

 

این کلمه - تصویر به گمانم تنه ی اصلی همه ی خواندیدنی های شاعر است: توامانی از الهام ،شعر و شعر و هستی ...الهام :با پس زمینه ی خا کستری و امتزاجی از شکل و نگاه و دهان و تناسل انسان، از افق اثیری بر نگاه نشسته است. در این تصویر <الهام >امتزاج تناسلی می بینیم با <ه>میانی و الف ها ی جانبی لب و دهان در هم رفته و در حال گفت و گو . <ه>دو چشمی که نگاه می کند و ...این الهام پدرش معما ست و مادرش رویا: چرا که از ناخوداگاه ذهن می اید، اما فرق بین الهام و دیوانگی این است که الهام با خودآگاه ذهن تعدیل می شود و شاید به همین سبب است که راوی می گوید (یک جو عقل به حساب شاعر واریز کنید ). جنس این الهام که همان شاعر است ، جزء اسرار است. چرا که دو جنسی است: نیمی مرد و نیمه ای زن <آنیما آنیموس >.

این الهام یا شعر وشاعر و ...انسان تو امان مرد و زن و جزءاسرار است که راز توامانی اش اثیری است در یا و اندکی سال دارد (گستر دگی و پاکی)و جهی اساطیری (موجودات و ...انسان نخست در آب بوجود امده اند )و وجهی عینی مولفی که دریایی است (اهل شمال و در یا )قدش را به متر خواننده یا بیننده می سپارد چون هرکه در این اینه -شعر - نگرد ،خود بیند .. چشم در یا چه ای مخالف (دیگر گونه )می بیند که اشک هایش دیوانه اند دیوانه ای (شاعر )که در یا می بارد گیسو در بلندی به ارزو های دست نیافتنی می رود. زنگ زدن هم وجه ار تباط را می رساند و هم زنگ زدگی و کهنگی ارزو را .

خلق و خوی این تریلوژی (الهام ،شعر و شاعر )آتشین است هم در بعد سرشتی و هم گرمابخشی و رو شنگری و نیز عاطفه مندی و اعتراض اجتماعی و "تماس از شماره ای که در بازیچه "...ایا همه ما عدد و شماره ایم ؟:بازیچه ای که با زیچه ها را بازی می دهد ؟این تریلوژی ایا هم بازی است هم بازیچه . اهل عافیت اما باید حذر کنند که این بازی و با زیچگی که از الهام و شعر و شاعر بر می اید خود حقیقت است (حقیقت در خیال است - نیچه نقل به مضمون )اهل عافیت اما چرتکه ای هستند که با سر ناگشتان خود در <رسد > اند و قد و نگا هشان به خوشه آذرخشی شعر و شاعر و الهام نمی رسد .

 

مستان

 

شاید اگر این طرح را همان روزها می دیدم ذوق زده می شدم و به وجد می آمدم همان گونه که با قدم گذاشتن به هواخوری تجربه کردم لذت چشیدن شعرهای پر فریادی را که هنوز هم بعضی از آن ها را با خود زمزمه می کنم در چشم خیال و دوباره تازه می شود اندیشه ام...

اما این طرح آتش بازی است با عناصری چون الهام آرزو ،رویا و همان دریاچه ای که آب از آن دیوانه بر می گردد باید عقل و عافیتت را پل کنی تا به آن سوی معنایش قدم بگذاری...
و من که بی قرار آتش بازی ام ...

 

اسماعیل مهرانفر

 شعر در نگاهی که از آن به عنوان شعر بصری نام می بریم و خواننده اش را به خوانبیننده تبدیل می کنیم و یا بر عهده ی خود مخاطب می گذاریم، دارای ویژگی هایی است که سعی می کنم  بنویسم :
زبان و موتیف های زبانی در بستری به نام شعر، به همراه کلمات، رسالت شاعر را در مبحث اصالت زبانی شکل می دهند . شاعر به فراخور اوضاع و احوال خود ( بیشتر ) و اوضاع و احوال زمانه (کمتر) به این موتیف ها و بقایای نسل های پیشین، دست به نو آوری و گرد آوری ابزاری با عنوان ساختار می گیرد و این در نتیجه گیری ها کاملا بروز پیدا می کند که یک شعر رسالت هایش را چه در مبحث زبان و چه در بیرون کاوی های زبانی، یعنی همان فراروی ها از زبان و فراروی از اصالت ها، چه قدر دست داشته است . شعر مزایده از مهرداد فلاح نیز نگاهی ابزاری به زبان دارد و این که چه قدر استفاده از بسامد های توضیحی، کار را به کاری گزارشی نزدیک می کند، دلیلی بر خرده گیری از شعر نیست و این به نوعی روند و حرکتی روبه جلو از فلاح در سال های اخیر بوده است . در هر حال این نگاه خود را به چند ریسمان آویزان کرده و در یک نگاه از مرگ نجات پیدا کرده است . پیدا کردن چندین و چند روایت کلان ( نه خرد ) در هر توضیح ارائه شده، خود نشان از توانایی فلاح در نوشتن فلاح دارد .
وقت بیشتری نیست.
باید در مزایده شرکت کنم!

حمید تقی آبادی

من همان الهام پشت سر مزایده را که خاکستری ایستاده، بیشتر می پسندم. چه الهام جنس باشد، یعنی مونثیت جسم (زن) ،چه الهام روح باشد، یعنی مونثیت حرف(شعر). من حتی تصور سن و قد و انحنای ابروها و طرح لب و قوس اندام زنانه را در اولی و تصور سکوت و کلمه و اندوه را در دومی، توی همین الهام خاکستری آن پشت می بینم و تصورش می کنم. از عقل و بازی و اخطار هم می گذرم: چون به کار من نمی آیند.دقیق تر هم که می شوم، باز همان ذات زنانه است که خواهد بود.

+ مهردادفلاح