
- عجب بارشی !
كسی نمی داند اين ابرها ازكجا زده اند بيرون
قرار نبوده روزنامه ها خيس
خيال سيل از جوب ها سر ريز
خط كشی ها خراب راه ها بند اداره ها تعطيل ...
- چه كيفی داره قايق سواری !
شكل ِ خودش که می شود اين خرگوشك ِ گوش برگشته
پا شكسته می دود فرار ... كجا !؟
قراری كه كاشته ما را توی اين كلمه (...)
وقت را قشنگ خيابان را زيبا می كند
ديدنی شده اين مجنون ِ كنار ِ پياده رو
يك تكه از آسمانِ توی شيشه ( آتش ! آتش ! )
بيا به اين ناگهان ( دست ها كه در هم ) معنا دهيم
تازه از چشم برداريم
بزنيم زير ِ پرده گوش ها را باز !
عين ِ موسيقی
جا نمی شود توی خانه كوچه خيابان تنگ است
همه از چشمی ...
می تابد از کجا از بی گمان هم!
اگر كه طوری شده ام (عكس ِ سابق )
تُرد تازه تَر
و ظاهرم (هميشه ) هر جا (فوری )
و خودم هم بيشتر از خودم
و از كادر هم می زنم بيرون اگر ...
شايد كسی به روال
رونوشتی (برابر ِ اصل )
قابيلی (برادر ِ ) هابيل ... باشد !
قايم شده ای ؟
[ ماه ِ من ... ابر !
هی می بارم !
از غول هم که بگيرم (وام )
این بيابان پر نمی شود
جالب است بشنويد !
می گويد :
پای آن بيدی كه كاشتَََمت ( آويزان ) بنشين
صاف ( وقتی ) كه شدم ( از تو )
به تو سر می زنم
نه خيال كنی كه دارم ( گِله ) می كنم ... نه !
از عقل (كمی) ذخيره برايم هست هنوز
با تمام ِ اين زنجير
باز می توانم برقصم ( روی سرم ! )
و ديگر اين كه ويرم گرفته ...
ناقلاست اين !
زير وُ رو می كند آدم را
می خندم به خودم يواشكی ! ]
[ لولا كه غِژاغِژ ... می دوم سمت در
يارم (قدمی ) آن ورتر
بر می گردم !
يك نفر ( درخودش) توی كوچه راه می رود نمی رسد
می رسم ( از پشت شيشه نگاهی )
بس ... نيست ديگر !
لـابد خواب ... جفتی لب ِ سوزان ( شب ها )
بر پوست ِ تنم مشق می نويسد
هی می نويسد :
يار ! ]
مرا ؟
دور ِ تو آن قدر (دور ِ خودم ) می چرخم
عاقل ؟
البته كه هستی !
قهوه بريزم يا چای ؟
[ دست ِ عجيبی داشت پاهايش را (يكی يكی ) بر می داشت
می گذاشت روی پله ها (نرم )
(آهسته ) می بردش بالا
(آن بالا ) از پيچكی كه چسبيده بود به دلش
كنده شد يكهو پرت ....!
شير ؟ چه بامزه !
وای ... نه !
قو از صدای خودش كه زيباتر نيست ... هست ؟
.............................................................
من دارم از مهرداد فلاح شعر می خوانم. شعری که برای کلمه هایش ارزش قائل است. شعری که کلماتش جان دارند وجلوی چشمم رژه می روند وشاعر را به رخ می کشند که می آید ومی رود گاه پشت کلمات وگاه کلمات در پشت او پنهان می شوند ، درست مثل بازی ابر وآفتاب.شعری که وقتی می خوانم، سبک شدنِ سنگینی فضا را در آن احساس می کنم. شعری که نه با خیال یا استعاره یا هر چیز دیگری که نام بگذاریم شعر شده ،شعری که دارد و می خواهد قائم به خود باشد. به ذات شاعرانگی خودش با این بند بی بدیل :
با تمام ِ این زنجیر
باز می توانم برقصم ( روی سرم ! )
راستی نیست یا هست ؟